عذاب هنوز زاده درد بودن است و بس مرده درد عذاب شدن عشق است

این وبلاگ آپ شد بعد از یک سال من برنگشتم فقط از بر "گشتم" همه منو حفظ میشن مثه شعرای حافظ به هم میگن به درک یه ارازل از زمین کم شد اینجا جای عذابه و من انقدر سوختم و سوختم و سوختم که دیگه حتی عذاب هم نیستم

 

مینای من  من سوختم بی تو هنوز و تا همیشه شبیه همه روزهای رفته هی سرد شدم و سرد شدم تا عاقبت کودکی روحم با خیال تو آتش گرفت و سوخت هنوز از عطش خیال چشمهای تو به هیچ چشمه ای دل نبسته ام و وای به حال دلم

باید سیاه شویم مثل چشمانت مثل روزگارم و سوخته شویم مثل جوانی  ام مثل دلم ...


سلام به همه و یا شاید خداحافظی ... دلم برای همه شما تنگ شده بود مثل آخرین درخواست یک محکوم به دار ساعت ۳:۰۳ صبح دارم منتقل میشم اما ... همراز هیچکس مثل تو نتونست ثابت کنه دوستی ارزش داره یه خبر خوبم بهت بدم سامان ازدواج کرده امیدوارم خوشبختیت آخرین خبری باشه که تو نظرات برام میذاری منتظره این یه جمله هستم "عذاب ... دارم ازدواج میکنم   با کسی که عاشقشم " منو بیخبرش نذار اما بیخیال من باش

سعیده دلم برات تنگ شده هنوزم نوشته هات رنگ خونه دله

از شقایق خبری نیست

از هیچکس ...

خداحافظی...

تولدت مبارک عذاب

برای دوست خوبم عذاب :

 

تولدت مبارک میدونم بهت خوش نمیگذره میدونم تو چه فشاری هستی ولی تولدت مبارک میدونم هیچکس یادت نکرده ولی تولدت مبارک میدونم  دوستات بی خیالت شدن ولی تولدت مبارک

میدونم هیچکس نیومد ملاقاتت و حسابی دمق شدی ولی تولدت مبارک میدونم نذاشتن هدیه تولدتو بدستت برسونم ولی تولدت مبارک

میدونم هیچکس مثه من واسه تو فدا نشد حتی تو نگاشم نکردی میدونم هنوز دلت پیشش گیره ولی تولدت مبارک میدوونم واسه اون جشن گرفتن و هیچکس حتی تولدتو بهت تبریک نگفت اما تولدت مبارک

میدونم چقدر روز تولدتونو دوست داشتی اما ... دلم نمیخواد بهت بگم عذاب چون تو عذاب نیستی تو یه عاشق بودی که از بد روزگار عاشق یه به ظاهر فرشته  اما شیطون شدی تولدت مبارک رفیق گلم

به خاطر تو مینویسم که بدونی یادت بودم

این شعرتم اینجا مینویسم یادته این و پارسال برام خووندی که میخواستی بری کویر گفتی من اون روز میمیرم گفتی این شعر و تو مستی نوشتی و من ....  گفتی به همرازت بگم از تولدت متنفری گفتی باید واسه اون روز قربونی داد تا نحسیش بره و میخواستی قربونیه عروسیه اون عوضی بشی حیف از تو که انقدر عاشق بودی و اون عوضی دروغگو بود و بس

( راستی هنوزم دارم برای گرفتن رضایتش هر روز میرم جلوی مطب دکی )

 

                    این حس آشنا که در چهره تو بود

                    یاد کسی میاندازدم .... آه نه .. او نبود

                     او روز ۱۵ تیر دنیا نیامده

                     او روز ۱۴ تیر بود که مرده بود

                                                                                " عذاب "

 

سامان

بچه ها سلام من سامانم دوست عذاب

این وبلاگ در واقع تعطیله ولی من دلم نیومد پاکش کنم فقط میام اینجا هراز گاهی سر میزنم اگه کسی کاری داشت چه با عذاب چه با من با ID: eldorado_nike@yahoo.com در تماس باشه  البته عذاب پسورد ID خودشو به من داده من قول میدم امنت دار باشم و متن پی ام هایی که به عذاب میدین کامل به دستش برسونم

تو این مدت من واقعا متاسف شدم که یکسری مثل سنگ بودن و حتی نتونستن مرهمی رو زخم بقیه بشن مقصر عذاب بود که این وبلاگو راه انداخت  اونم که پیشنهاد من بود چون فکر کردم اینجوری با نوشتن بار دلش سبک میشه در عوض هرکدوم اومدین اینجا جنگ اعصاب راه انداختین در حالی که هیچکدوماتون نمیدونستین اصل قضیه چیه هرکدوم با یه تصویر ذهنیه ناقص از عذاب و زندگیش اومدینو ... بعضیا با لطفشون دلداریش دادن و شدن همراز بعضیام اومدن و نمک شدن تا از منطق و عقل کاملشون واسه عذاب بگن که اونا نمیدونستن کار عشق کار دل بوده میخوام داستان زندگیه عذاب و بنویسم شاید بفهمین رفیق من چه زجری تو این دنیا کشید حالا هم با بزرگواری رفت تا عشقش زندگی کنه بذارین راحت بگم همه نقشه اون قتلو واسه خودش کشیده بود و فقط میخواست اگر نمرد زندان بتوونه آزادیو به پرنس بده عذاب همیشه میگفت وجودش باعث عذاب پرنس و این واقعا دست خودش نبود تمام زمستون امسال و توی ده کوره های همدان خودشو زندونی کرد مبادا وجودشو به عروس خانومی تحمیل کنه که ... میگم بگذریم نمیخواستم جنجال به پا کنم که عذاب بزرگ مردیه ولی اینو میدونم تو تمام این سالها فقط عشق زنده نگهش داشت تو تمام این سالها همون قدر که دم از نفرت از پرنس میزد شبا عکسشو میذاشت رو به روش سیگار میکشید و گریه میکرد آره گریه میکرد چون آدم بود نه اون حیوونه زشتی که اسمشو رو خودش گذاشته بود شما ها که اومدین و با ادعای انسان بودن نفهمیدین چه آتیشی تو دلش میذارین شبا میومد پیش من میگفت " سامان این پسره نمیدونه داره چی میگه مگه نه ؟ سامان اینا که عاشق نیستن بدونن عشق چی به روز مرد میاره ؟ سامان جوابشو ندم بهتره بذار فکر کنه منو زده نه ؟ " عذاب آدم خوبیه که فقط تو زندگیش اتفاقای بدی افتاد اگر بدونین که زندگی که حالا ازش فقط شعله های عشق باقی مونده چه جور زندگی بوده ...

باز بگذریم فقطدر آخر یه پیغامی از عذاب برای " هیچکس" دارم عذاب اصرار داشت متنی و براتون ایمیل کنم و اونو تو وبلاگ نذارم اما من فقط همین  رو میگم بهتوون از اون متن اگر خواستین متن کاملشو ایمیل میکنم ولی دیگه فایده این حرفا چیه جز ...

" توام باختی فقط فکر میکنی بردی .. چه هیچکس باشی چه اویس چه هر آدم دیگه ای بدون اگر عشق رو باختی خداتو باختی تو زندگی که فقط منطق حکومت کنه آدم آهنیا با احساس ترین موجوداتن تو فکر کن منطقی بردی بذار خوش باشی  یا علی "

من وبلاگو نمیبندم سعی میکنم چند وقت یکبار بیام و سر بزنم هرکس کاری داشت من رسما در خدمتم  

                                  بدرود

عوضی د اگه زده بودمش دلم نمیسوخت لامصب دو تا گلوله حروم خودم کردم بی ناموس تویی که اگه ناموست تو بغل کسی دیگه باشه دم نمیزنی من غیرتم نمیذاره ناموسمو کسی که همه زندگیمو دادم تا فقط بدونم مال منه ببینم شب تو بغل یکی دیگه میخوابه تو که با غیرتی و ناموست هرشب یه جاست خوش باش که مظلومی نه ظالم لیاقت جواب دادنه منو هم ندارین من اگه کم نیاورده بودم الان بالای دار میرقصیدم و لیچار تو حرومزاده و رو جواب نمیدادم دفعه آخرتته به همراز توهین میکنی وگرنه سر تو دیگه دست و دلم نمیلرزه فهمیدی یا نه مطمئن باش آخرین کاریه که تو زندگیت کردی مفهومه ؟؟؟

اون دختر مردم مظلوم به کاری که نکردم با پای خودش رفت ازم شکایت کرد واسه اقدام به کشتن کسی که باید میمردم و نمیدیدم تاری از موهاش کم شده من میرم تا اون زندگی کنه تا نبینم دستش تو دست کس دیگه اس که انگ بی غیرتی و همون کسایی که زیر مشت و لگدشون له شدم بهم نچسبونن تو هم برو خوش باش که جای عذاب نیستی که ببینی عذاب یعنی زیر بار واقعیت خودت بودن خورد شدنه که تو بی همه چیز به من بگی بی ناموس ...

تو مملکتی که اگه بخوای حقتو بگیری میگن وحشی شدی من وحشی ام چون چشم ندارم ببینم کسی دستشو تو لقمه من گذاشته برید به جهنم همگی حالم از همتون بهم میخوره متنفرم ازتون عوضیا لاشخورا لیاقتتون همینه که اسم بی غیرتیتونو بذارین ترس از خدا  دیدار به قیامت  دو روز دیگه حکمم میاد میرم تا یادم بره من فداکارترین عذاب بودم

میخواست بگریذد از چنگال عذاب ، لحظه موعود فرارسیده بودچشمهای سرخ چشمان سیاه را زیر رو کرد دیگر نمیدانست خواهان کدام خواسته است عشق یا نفرت نمیدانست کیست عذاب یا ... مست از پیرونزدیک موعد انتقام بود اسلحه ای مشکی در دستان خسته اش بیتاب بود و مکانی عاری از قلب آماج

 

بی شک لحظه موعود رسیده بود زمان زمان انتقام بود عذاب آماده برای وصل چشمان بیروحش آسمان را در هم کشید چگونه میرفت و به ماه کاملی می پیوست که تمام ستارگان امیدش را نا پدید میکرد زمان زمان جنون بود کوچه ها انعکاس دردآلود اشکهایی که هرگز ریخته نشد میرفت تا نبودنش را به بودنش پیوند دهد میرفت تا از خواب آلودگی چشمان خدا نهایت استفاده را ببرد و تو که نبودی من عذاب را یافتم تا دوشادوش هم قدمی بزنیم و عذاب حاصل رنج بی تو مردن شد و خماریه شبهایی که تو در آغوش دیگری به سر بردی عذاب را عذاب داد عذاب تنهاتر از همیشه میرفت که به پایان دردهای دلمه بسته اش سلام کند و اینجا بود وقتی که حسرت دامنگیر شبهای سرد عذاب شد که تو بی من باشی

عذاب خندید – بی من نمیشود پرنس دوست داشتنی ام –

 هار شده بود ، وحشی و افسار گسیخته به سمت صیدی حمله میکرد که سزاوار دریده شدن بود و این قصاصی میطلبید به حقیقت بودن عذاب در عذاب نبودن تو

 

صدای التماست در گوشم میپیچد .. التماس میکنی و من آب میشوم زانو میزنی .. بلند شو آنجا جای تو نیست بانوی من اما نخواه که تو را نبرم من بیتو نمیروم از صدای جیغ و گریه هایت چقدر تماشایی شده ایم لذت  ببر صحنه آخر نمایش عذاب است بخند بانوی من که بی خندهات هیچم باز التماس میکنی و من میشکنم

چشمان سیاهت از وحشت گشاد شده لبهای دلربایت میلرزد درست مثل دلم صدای گلوله سکوت شب را به فریاد بی امانت تزیین میکند زانو میزنم جلوی آوار فروریخته عشقی که در خون میغلتد اسلحه شقیقه ام را لمس میکند میدانم به خطا زده ام دلم میلرزد ماشه را عقب میبرم لگدی زیر گلویم زده میشود تیرم به خطا میرود به گوشه ای پرتاب میشوم زیر مشت و لگد کسانی میروم که زمانی به اخمهایم فراری میشدند صدای آژیر و بعد سیاهی و سیاهی

 

در سقوطم به اعماق شب میدانستم که نه تو رفتی و نه من اما هنوز برای رفتن من دیرنیست نوازش شلاقهای سرد و ضجه های نفرین آلود مادرت و میدانم تقاص بودن تو را من پس خواهم داد و راضیم

تو زخمهای کهنه منی که حالا زیر فشار دستهای سرد نگهبانان بیرحم سر باز میکند ،  تو مبعوث شدی به کشتن من من تقاص شدم به اندیشه کشتن تو و حالا که میروم از تو لبریزم... ببین که چگونه قصر زیبای عذاب فرو میریزد تا مرا زیر آوار وجودت له کنی جای تردید نیست بزن بانو... بزن تا با صدای چکشهای آشنای فریاد داوری تو را از من بگیرند که تو با سند به نام دیگری شدی و من زیر این کلاه گشاد خم به ابرو نمی آورم تو مرا سیاه کن از چشمان غبارگرفته ات من فدایی شدم برای ادامه تو... و خدا عذاب را آفرید تا گرگها عاشق نشوند و این آخرین شبها تو نیستی و من به ضمانت برایت مینویسم خداحافظ  بانوی شبهای غزلخوانی به پایان آمد این دیدار پنهانی بدون تو گمان کردی که میمانم بدون من یقین دارم که میمانی 

 

محکومم به زندانی به بلندای حصارها  وبه وجود داشتن تا زمان مرگ  و این آخرین غزل را برای تو سروده ام  که مرا از ابتدا در بند خواستی و من اسیر شدم از روزی که زیر علم لغزیدم و بعد هی سر خوردم و سر خوردم تا انتهای جنون روی مجنون ها را سفید کنم روزگارم از عشقت سیاه شد کسی به تو خرده نمیگیرد تیر آخر را شلیک کن گرگها برای ترحم خلق نمشوند

 

شعله ور شد تن خسته در میان آتش و طوفان

رفتی از برم آسان ،  مثل یک غریبه در باران

پوست پوست شدی کف دستم ،  باورم نبود اینبار

مثل یک عروسک مومی ،  مثل لحظه های بی تکرار

نیست میشدی تو در رگها می درم تمام رگها را

میدرم خاطراتت را ،  میدرم تمام شبها را

و عذاب میشدم اینبار در میان اتش ها

خسته میشدم یک آن در گریز از آدمها

ذوب میشدی اینجا پشت پلک خستگی هایم

میچکیدی تو بر گونه مثل دلبستگی هایم

میشود تصادفمان بازهم میمردم

باز هم کنار نگاهت مثل مار پیچ خوردم

 به تو لحظه های عذاب ساده دل میبندم

به یاد می آورمت "بوف" و میخندم

سخت میشود دل سنگت مثل چیپهای بی خواهش

مثل آن سکوت طولانی بعد از آن دعای ارامش

شعله میکشی تو هنوز در میان شومینه

وبه هیئت می اندیشم مثل یک قول دیرینه

میشود تورا سایه چهره همیشه خاموشم

باز نامعادله و مجهول ، من همیشه فراموشم

که چه ساده باخت میشد تخته ای روی دیوارم

من که بازی بلد نبوده و تو بر سر همیشه آوارم

در به در میشویم هردو توی کوچه های آسایش

می رویم هرکداممان سویی مثل این دستهای پرخواهش

من پر از خستگی بی قیدی ، پر دلواپسی دیوارم

تو پر از رنجش از نگاهی نو من ولیکن شکوه آوارم

چرخ میزنیم اینجا دور این سکوت طولانی

محو در هجوم عذاب پشت آن دروغ نورانی

نام تو سخت هک شد روی دیوار دلتنگی

دستهایم تو را کوبید روی این قلب ظاهرا سنگی

به سکوت حمله میکنم اینبار جای خالیت تابید

باز دستهای عذابم قاب عکس تو را سایید

من همیشه عذاب و تو هم مثل تیرباری از نفرت

پر رگبار خواهشها ، من همیشه نگاهی از حسرت

اشک هم نمیشوی اینبار پشت این قاب قرمز رنگ

دور میشوی مرا نزدیک بعد از این حصار پر نیرنگ

ماه دودی برو امشب سوی دیوار بی لغزش

من جنازه ای تنها روی خاطرات بی ارزش

 

خدا حافظ همه خداحافظ تو ، خداحافظ او و همه کسایی که با تنفرتون با عشقتون به من جون دادین که تا نفس آخر بجنگم و شکر که هرچند پیروز نبودم اما حسرت انتقام رو به گور نبردم

خداحافظ سعیده هرچند دلی نیست که بگم تنگ میشه اما فراموش نمیکنمت و تو هیچکسی که برام هیچکس نبودی جز شعله های درد بیشتر فقط بهت یه جمله میگم که بدونی حسم بهت چی بود " از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با آدم بی درد ندانی که چه دردیست " خداحافظ  و در آخر خداحافظ همراز نبود لحظه های تلخ برای نبودنت مرسی بی همراز رفتن و مردن فقط جای زخم بودن رفیقان در نام دوست رنجشی نیست جز جدایی

شاید ۳۰ سال دیگه که آزاد شدم باز یادی از هم کردیم

خداحافظ پرنس من مینای هفت رنگ من تو که سیاهی چشمهای خمارت عذاب لحظه زندان شد از عذابی که هدیه عشق بود و من هیچوقت لرزش چشمان ترسان تو را فراموش نمیکنم بانوی قصر عذاب بدرود

فدای تو " د . عذاب "

 

عذاب مرده بود تصویر گویای درد او شد عذاب به دست چشمان خمار شب ترور شده بود در گوشه ای دنج با حیله عشق ...

عذاب ایستاده بود فکرش پر تلولو خاطرات رنگین

زمستانهای دور بود و دور درد تک تک سلولهایش را در هم

 فشردعذاب عذابترین بود دیگر راهی جز رفتن نیست بارها

 مرور شده بود او آغاز بدبختی بود و آغاز درد پس باید

 رنج پایان میپذیرفت او باید میگریخت از خود یا از

 تو ... دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن نبود همه چیز

 محیای رفتن و کوچیدن از این دیار بود او میرفت بی

همراز ... تنها قصری دیگر او را میطلبید – خندید :

زندان قصر – ترس از هیچ کس نداشت جز خودش ...به صدای

 آژیر فکر کرد و به گریز شبانه او میرفت تا بهای

بودنش را بپردازد گرگها به وجودش افتخار میکردند خدا

 او را تحویل میگرفت پشت میله های حصاری به زیبایی

 قزل حصار آنجا ... برای بودنش دار میبافتند تا در

 نهایت در شبی مهتابی زیر چادر شب با مرگ عاشقانه

برقصند بالای داری از جنس فریب ... 

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

 

 

سپید ترین غزل زندگی دارم میام بانوی من خسته ام

 دارم میام تا سر به دامان تو بمیرم دارم میام به

زودی برای همیشه پیش تو ماندگار میشوم میام که دیگه

هیچکس نتوونه تو رو از من بگیره من بریدم .... اینجا

 آخر خطه افسوس که دیگه وقتی ازم شکایت میکنی استوار

ناظمی نمیاد دستبند بزنه و بگه بازم تو بریم اینبار

 آدمت کنم من خیلی بهش گفتم من با تو آدمم  ، حیف که

 دیگه کلانتریه106  رو از تو خیابون نامجو بردن ، حیف

که دیگه افسر تجسس اردشیر دستیبای اونجا نیست دلم برای

سردیه باتومش تنگ شده یادته ... حیف که منو اینبار

 میبرن قزل حصار تو این سرما اونجا خیلی حال میده مثل

 فصل اسکی یادته دلم برای بازداشتگاه کلانتری تنگ شده 

 دلم تنگ شده میام از آخر داستان به تو میرسم دیدی

محال نیستی ...

 

الو سلام من خودمم الهه شووم مرگ تو اینبار مثه

اوندفعه نیست بگم جوونتو بردار برو

اینبار دیگه نمیگیرم جلوی این دستای سرد حلقه زد دور

 گردنت میمیری از شدت درد

گرگمو گله میبرم از جونتم نمیگذرم گله ای که تو توش

باشی یکسره از دم میدرم

گوشی هنوز تو دستته ؟؟ دگمه قرمزو نزن همون دستی که

 شب و روز بودش تو این دستای من

زمونه شاهده که تو بازم ربودی دلمو اینبار مثه اوندفه

 نیست بگم جونتو بردار برو

گرگمو گله میبرم از جونتم نمیگذرم گله ای که تو توش

باشی یکسره از دم میدرم

 

محرم که میشه باز تو کنار ستونهای هیئت میرویی باز من عذاب میشوم غرق در بزرگی خدا ، خدا دور از من من تشنه تر از هر محرمی نگاهم خسته تر از هر لحظه سنگینی علم – چشمانت روزگارم را سیاه میکند – علم روی دوشم میلغزد صدای عباس بلند میشود چندنفر دور علم را میگیرند تلوتلو میخورم هیکلی ام را باز میکنم هوا چرا سرد نیست نگاهم به برفهای گوشه خیابان است  چیزی دارد میسوزد پشت سرم سنگین شده برمیگردم چشمانی به سیاهی شب آنجاست میخواهم نگاهم را بردارم نمیشود چشمان هنگ کرده قلبم دارد پیراهنم را سوراخ میکند  وصیتنامه در جیبم له میشود لبخند میزند نگاهم را برمیدارم به خودم نهیب میزنم تو عذابی امشب شب هجرت است تردید نکن اما تردید میکنم زنجیر سنگینتر از نگاهت شانه هایم را میبوسد کنار ستونها میاستم خدایا دارم میام … با نگاهم چادرهای هیئت ، بوی محل قدیمی را میبلعم و نگاه تورا… میخکوب شده ام چرا سرم پایین نمیرود ..؟؟؟ منحنی شدن خطوط لبم را حس میکنم لبخندت پاسخ داده شده دارم چه میکنم ؟؟؟ وصیتنامه کف دستهای عرق کرده چین میخورد .. عقل بی وقفه طبل میزند تو عذابی تو عذابی تو عذابی " گرگها عاشق نمیشوند " دوباره گرگ پیر میشوم با این تصور تمام خیسی صورتم در سرما خبر از وقوع حادثه ای میدهد شاید مرده ام ساعتی پیش و الان در بهشتم او هم فرشته ای از فرشته های خداست … بعد باز میخندم نه جای من در جهنم است جای این فرشته زیبا در بهشت است یعنی من زنده ام … با خجالت از امام حسین میخواهم نجاتم دهد میدانم راه نجاتی نیست اسیر شده ام یا حضرت عباس کمکم کن گناه داره نمیدونه من کی ام  میگویم میروم دست سامان را میفشارم دست حسن دست مجتبی دست علیرضا … اما نمیروم چرا اینجا پاهایم زنجیر شده  … سامان میپرسه هنوز نرفتی رد نگاهم را میگیرد و سوتی میزند چرا سوت میزند لبخندش شیطنت آمیز شده … چرا دیرانتقالم … سامان میخندد سرم را پایین میاورم پیشانیم میسوزد عذاب میشوم   من سالهاست  در قلبم را بسته ام حالا او بی اجازه دارد وارد میشود  … یاد ابن ملجم میافتم بیدرنگ صورتم را در شیشه ماشین نگاه میکنم میترسم .. دست سامان را فشار میدهم با سرعت باد میروم هنوز پشت سرم سنگینی نگاهی خمار را حس میکنم …جوی آب وصیتنامه ام را برد در حلقه های دود چهره آرام و نگاهی مخمور را میابم قلبم تندتر از همیشه میزند یا نمیزند اصلا نکند دلم کنار ستونها مانده وسوسه میشوم بروم اما نه چشمانش همه وجودم را تسخیر میکند با خودم میگویم او یک دختر بچه کوچولو فضول  بود که از کنجکاوی  به یک گرگ 100 کیلویی خیره شده بود سیگار را روی سنگفرش حیاط له میکنم خوابم پر از چشمان خمار آسمان است با خودم میگم بذار محرم تموم شه .. ومحرم تموم میشه و من ما میشم و تو من میشوی  در وجود خسته ام حل میشوی مثل چای داغ در سرمای زمستان و من از تو پرنس ساختم تو از من عذابی بیشتر … و محرم سالهاست تمام میشود و من  … و حالا 6 سال از آن روز میگذرد و من هنوز کنار ستونهای یخ زده و زنگار گرفته هیئت زیر پاهای عزاداران دلم را جستجو میکنم تورا دست در دست دیگری میبینم  مثل وصیتنامه چین خورده چین میخورم هرچه دامن لباس عروست پرچینتر دل سنگم تکه تکه تر هر چه گونهایت  سرختر دلم خونتر … حالا هنوز گرگم زیر آوار لغزش پنهانیه دلم رسواترینم… دم حضرت عباس گرم که وصیتنامه مرا چین داد … دم خدا گرم  … اینجا زوزه هایم نصیب برفهای کوهستان است دیگر هیچکس زیر علم هیئت  نمیلغزد

بیا چت بیا درست بگو کی هستی نمیدونم کی هستی بیا بگو لعنتی مثه آدم من منتظرتم ای دی من : a_azaab@yahoo.com

بیا بگو کی هستی این کنجکاوی نیست این واسه اینه که ادعای تو خیلی زیادتر از اونه که نشون میدی

اگه نیای مهم نیست ولی بدون حرفات دیگه سندیتی نداره جز یه مشت چرت و پرت انگار هیچکس حرفی نزده بیا خودتو معرفی کن تو این وبلاگ سر جمع 10 نفر نظر نمیدن پس آشنایی شاید شقایقی نمیدونم خواستی بیا من منتظرت هستم نخواستی هم به سلامت مرسی از همه حرفایی که به همه زدی بقیه لیاقت این همه فحش و نداشتن اگه کسی بود من بودم و بس  ارادتم به حضرت علی انقدر زیاده که به احترامش خیلی کارا نکردم جوابتو من میدم پرنس منو برد زیر دست خودش من نخواستم  من کسی و واسه شهوتم نخواستم من وجودمو تسلیم کسی کردم که از عشق من فقط شهوتمو خواست و بعدم رفت من خواستمش با همه پستیش میخواستمش این یکی از هزار درد عذاب بودنه که بدونی اگه عشقت رفت مقصر تویی که نتونستی نگهش داری من به جرم "من" بودن عشقمو از دست دادم اون لجن با وجود تاهل بازم منو واسه شهوتش خواست... نمیتونستم آبروشو ببرم ؟ نمیتونستم به همین جرم بکشمش میشد اما بهش قول دادم برم و بذارم تو زندگی سگی خودش دست و پا بزنه از شهرم رفتم که یه وقت وسوسه چشماش گرفتارم نکنه نه  نامرد نبودم  به کسی نارو نزدم حق کسی و نخوردم واسه کسی زیرو رو نکشیدم هر بلایی آوردم سر خود خودم آوردم  من به عشق یه آدم پاک شدم به عشق همون آدم به اینجا رسیدم من واسه کسی شاخ و شونه کشیدم که 100 بار میشد به بهانه مستیش بکشمش و اینکارو نکردم من اگه اینجا داد میزنم واسه اینه که عذابم میدونی عذاب یعنی چی یعنی از درد برسی به لذت برسی به جنون من از این عذاب لذت میبرم چون پاکم میکنه چون زجرش وجودمو میسوزونه تا یادم نره از کجا به اینجا رسیدم  من تاوان خلقت انسانم  من عذابم کثافتم اما جای علی تو ذاتم نه روحه گندیدم پس دیگه به مقدساتم توهین نمیکنی من لایق زندگی نبودم اما مجبور بودم و هستم  عذاب بودنو به قیمت خون بدست آوردم علی و به قیمت جون به قیمت ذاتم من با همه بدی واسه محرم سیاه میپوشم میرم هیئت نمیگم لجنم اومدم پاک شم میرم زیر علامت با زنجیر خودمو داغ میزنم که نحسی از وجودم بره تو محرم من آشغالو خدا میبخشه که بیام پیشش تو لعنتی چه کاره ای که به من میگی اسم علی (ع) نیارم  اینارو نگفتم واست درد و دل کرده باشم گفتم که بدونی حتی واسه آشغالترین آدم یه خدایی هست هرچند اونو کم میبنه اما ... اگه تو این زندگی دارم عذاب میکشم میگم شاید اون دنیا خدا منو واسه عذابم ببخشه

 ببین داداش من ، من اهل توهین نیستم اهل درد و دل نیستم ولی بیا مردونه حرف بزن بیا دم در پشت پنجره همه شیرن خواستی بیا نخواستی هیچی من چیزی ازت به دل ندارم یعنی دلی ندارم  اومدی یا علی رفتی ام یا علی

 

آقای باحال ، پسر خوب ، آقای همه کس ، هیچکس ، هرخری که هستی من حوصله کل کل ندارم میفهمی نصف زندگیم به کل کل گذشته بچه جون اون چیزی که تو  سر فندکت بهش میگی عمل من ۵ سال پیش کهنه کردم اگه تو تازه بچه لات شدی من ۱۰ سال پیش لات بازیو بوسیدم گذاشتم کنار من حال و حوصله سرو کله زدن با بچه ها رو ندارم میگیری داداش من؟؟ تو نمیخواد به من یاد بدی تیغ چیه تو برو همون پشماتو بزن بجز اونم سمت تیغ نرو خطر داره واست ...تو لازم نیست حال طرف منو بگیری تو برو تکلیف شبتو بنویس جریمه نشی حرفات معلومه هنوز خیلی جا داری تا بخوای به جایی برسی که واسه کشتن یکی بری بعد بفهمی به حقیقت عشقت قسم خوردی کاریش نداشته باشی برو من واسه درد و دل نیومدم

 من یه بار دیگه گفتم بهت  خوش ندارم کسی اینجا فحش بده میفهمی یا نه؟؟ وقتی یکی فحش میده عصبی میشم ، وحشی میشم میفهمی لعنتی ... من قبل بدنیا اومدن تو واسه جر دادنه خائنا نقشه میکشیدم اگه اومدم تو این خراب شده واسه اینه با همه آشغال بودنم یه جو معرفت ته این صاب مرده هست که میگه مرد و حرفش  من پای قولم وایمیسم مهم نیست بهم چی بگی میفهمی یا یه جور دیگه حالیت کنم میای اینجا دلت میخواد حرف بزنی بزن به کسی توهین نمیکنی من زر زدنای زیادیتو پاک میکنم تحمل دری وری ندارم بیا مثه آدم حرفتو بزنو برو نمیخواد به من درس وحشیگری بدی من خودم استادم ...  افتاد الان ؟؟؟؟ من حرفم با مرداس نه با اسمآ مردا تو این وبلاگ هرکی اومده دست رفاقت آورده جلو ما گفتیم یا علی ... پس یا علی تا آخرش ...

 

 

 

 

این یه خط و اضافه میکنم واسه اولین و آخرین بار که دارم با مخاطب مینویسم اینجا کسی حق اهانت نداره حق فحش دادن نداره پا رو دمم نذارید که هار شدنم بد فرمه آقای یا خانوم هیچکس که حدس میزنم پسری  شقایق خانوم که از آشناهای قدیمی من از کسی دعوت نکردم تشریف بیاره اینجا هرکی حال نمیکنه با وبلاگ من بره به جهنم شمایی که هنوز تو دهاتتون یاد نگرفتید که دوست نتی یعنی چی اینجا همه دوستن با تمامه نفرتاشون من تا اینجا التماس نکردم ایجا نفرینکده اس اینجا به اندازه کافی نفرت و عذاب موج میزنه شما عذاب و واسه خودتون رزرو نکنید

اینم واسه شماس اگه خیلی مردی بیا تو چت تا توجیه ات کنم چند چندیم؟؟ من اجازه نمیدم کسی اینجا به رفقای من توهین کنه همراز ، اویس ، سعیده ، محمد ،  همه و همه  حتی شقایق ، دوستای من هستن منو وحشی نکن  اینجا همه به میل اینجان نه به زور اگه با من حال نمیکنی مطمئن باش واسه تو ننوشتم تو برو تو این دنیای سگی خوش باش و عذاب و به حال خودش بذار انقدر حرص انتقام از یک نفر تو من زیاده که حتی تف کردنم هم به تو نمیرسه دوست من ،  هرکی میاد اینجا میاد تا روحشو با عذاب تسکین بده میاد طوفانو اینجا به آرامش برسونه  پس خرابش نکن این خواهش نیست دستوره

عزت زیاد

 


عذاب میسوخت آتش بهانه بود سوز از دل بود - دود آسمان را تیره کرد- عذاب دوباره هار شده بود هوس دریدن کرده بود دستانش را به بلندای گیسوان چون شبت بالا برد تو اینجا نیستی شب تولد عذاب در آغوش دیگری به سر خواهی برد چه کسی گرمای تو را از او گرفته عذاب نعره میزد چنگهایش را در سنگ فرو میکرد سرش را به سنگ میکوبید - هیچکس جلودارش نیست- دل به رویای شبانه بسته بود که دوباره در کنارش باشی اما تو آنجا پیکت به نام که بالا رفت لعنت به عذاب ... لعنت به رنجی که تو بر عذابم افزودی

من عذابم عذاب تو به وسعت یلدای عاشقان در وصال من عذابم تا روحت را در مشتم بفشارم تو را از زندگیم تف کنم اما تو چنان با من آمیخته ای که انگار وجودم را پوست پوست میکنم تو را درهم میشکنم خود خورد میشوم تو میایی من میروم از دنیا به خماری چشمانت نئشه میشوم به نگاه مست تو  لعنت به آن نگاه به آن چشمهای سیاه به آن نگاه شیرین ... لعنت به تو روزی موعد انتقام فرا میرسد تو را زیر چنگالهای خشمم میدرانم و گلویت دیگر جز زخم خنجرم جای هیچ بوسه ای نیست ... بگو زیر چتری به بزرگی چه کسی میایستی در این باران ... چه کسی برف از خرمن شب موهایت میتکاند بگو تا تو را با او روانه جهنم کنم تف بر من که هنوز دیوانه ام  یه روز انتقام عذابو ازت میگیرم حرومزاده

 

همراز کاش نرفته بودم ... کاش بودی و میفهمیدی چه عذابی کشیدم

پرنس من روز انتقام نزدیک است .. من دیوانه ام مستم ...

حرف های ما هنوز نا تمام . . .

تا نگاه می کنی وقت رفتن ست

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آری. . .

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چه قدر زود دیر می شود !

داستانها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو ...

     بی تو میرفتم تنها تنها ...

                                 وصبوری مرا کوه تحسین میکرد

 

از تو دورم امروز و هر روز اما خیالت نه

 

                     سخت در فکر عبورم نمیشکنی چرا زانو بزن بانو ...

خسته ام از این سرما بی دلیل آنجا دیگر جای من نبود ترسیدم باز نفرت و وحشی بودنم گریبانت را بگیرد و راهی بجز بوسیدنت پیش رویم بگذارد هنوز شبهای مستیم با یاد خماری چشمانت پابرجاست هنوز وقتی وحشی میشوم گیسوانت در شب طناب نجاتم میشود و گلویت میعادگاه دندانهایم

 

دوری اما نه از من دوری مثل خدا شبهایمان نزدیک است شب های سرد زیر آن شال گردن تنهاییت روی آن نیمکت  خیس از اشکهای تو هنوز هم انجا عبادتگاه کافری مرتد از جنس عذاب است و عذاب زاده دردهای تاریکیست و عذاب روزی بی تو در این دامنه پرچین دامنت میمیرد – مستانه میخندم همانگونه که همیشه میگفتی برای خنده های من میمیری --- مرا به نیرنگت کشتی پرنس خائن قصه های شبهای یلدای عذاب دلتنگم به غربت همراز به نبودن چشمان تو و من هنوز و تا همیشه عذاب میمانم به امید لحظه لذت بخش انتقام --- اون روز زیاد دور نیست ---

دامنت شد خوابگاه خستگیم

اینچنین اغاز شد دلبستگیم

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او

یاد تو ما را بس است

آخر اتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا دل پروانه را  

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من  و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشق دیرینت گسسته تار و پود

گرچه آب رفته با آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

 

 

 

کجایی...؟؟؟؟

چقدر این روزها غریب میگذرد درست به سیاهی همان روزها و تو هنوز دوری و من هنوز هم خمار ... خمار چشمان سیاه فریبنده این روزها فراری ام از تو دوباره٫این لعنتی مرا مجنون وار میبرد به آن روزهای ابدی مرا ببین بانوی من اینجا درغبارم ..... بدور تمام عادتهای بچگانه ات من اینجایم .... ببین چگونه دستان سرنوشت به همرازم نام عاشق مبیخشد و اویس مجنون زمانه میشود و گرگ خونخواری مرا میبرد به بزرگواری خداوند و محمد .... ببین بانوی من جای تو در این پاییز در این آغوش تنهایی روی آن نیمکت زنگار گرفته فردا خالیست مبادا با دیگری روی نیمکت خاطره ام بنشینی که هار میشوم ...

سلام دوستان من چندوقتی نیستم متاسفانه به علت یک سری مشکلات چند وقتی نمیتوونم آپ کنم شاید سامان آپ کرد دلم برای همتوون تنگ میشه مواظب خودتون باشید تا من برمیگردم توپول شید

 

                                                                                             قربون همه شما دوستای گلم

 

                                                                                                        عذاب

 

هیچکی از رفتن من قصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

 

وقتی رفتم کسی گریه اش نگرفت

اشکشو کسی نریخت پشت سرم

راستی که بی کسی درد بدیه

منم انگار همیشه تو سفرم

 

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد

دل من می خواست تلافی بکنه

پس چش هیچ کسی عاشقم نکرد

 

وقتی که رفتم نه که بارون نگرفت

هواصاف و خیلیم آفتابی بود

اگه شب می رفتم وخورشید نبود

اسمون خوب می دونم مهتابی بود

 

چشمی با رفتن من خیره نموند

به دروبه اسمونو به پنجره

می دونم خیلیا گفتند چیزی نیست

اینکه ماتم نداره بذاربره

 

وقتی رفتم کسی اشکش نیومد

نیومد هیچ جا صدای گریه ای

توی این دنیای بد هیچکی نداشت

از سفر رفتن من گلایه ای

 

هیچکسی نگاش برام ابری نشد

زلزله هیچ دلی رو تکون نداد

راس راسی واسه کسی مهم نبود

نه که فکر کنی بودو نشون نداد

 

چهره ی هیچکی پژمرده نبود

گلا اماهمه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن

 

سلام دوستای گل سلام  ، من سامانم از اینکه تو این مدت هوای این رفیق سر به هوای مارو داشتین یه دنیا ممنون ببخشید که من نمیتوونم و بلد نیستم مثه عذاب حرف بزنم  من ساده میگم تو این مدت شما ها با وجودتون به عذاب نشون دادین که آدما هیچوقت نباید ناامید بشن و عذاب این روزا به لطف شما انقدر تغییر کرده که من از خوشحالیش دو روز پیش همه بچه های محلو افطاری دعوت کردم و به قولی سورشو دادم به خدا به تک تک شما افتخار میکنم و ازتون ممنونم راستی یه خواهشی دارم از همه شما این شقایق خانوم حسابی همه رو شاکی کرده میدونم چنین آدمی ارزش عصبانیت شما گلا رو نداره پس خواهش میکنم دیگه هیچکس جوابشو نده خود عذاب برای شقایق عزیز " برنامه ویژه ای داره " بذارین این بیچاره خودشو اینجا تخلیه کنه کسی اینو آدم حساب نمیکنه اینم دلش  به توجه شما خوشه پس حالا که میخواد حال گیری کنه باید تحمل جوابشو از طرف خود عذاب داشته باشه من بازم میگم خیلی ماه هستین خیلی چاکرتونم امیدوارم خوشی و خوشبختی همتونو ببینم نماز و روزه همتون قبول باشه ما رو فراموش نکنین (من و عذابو )

                           فدای همتون

 

                                     یا علی

 

 

 

چشمانش میسوخت انگار به آتش خیره شده بود گویی این عذاب نبود بازهم خیره نگاهش کرد نامش به لبهای خسته اش جاری شد او را صدا میزد ...

 چه نزدیک و چه دور درست مثل خدا ...

 

باز دارم میلغزم اینجا کناره آبخوریه دستانت میافتم چه راحت مرا در دستانت میچرخانی مثل تسبیحی سرگردان از من دست نمی کشی به جسد این قلب هزار تکه هم رحم نمیآوری آمده بودی عیادت ؟؟؟؟؟

وحشی میشوم مثل تمام لحظه های انتقام به چه گناهی مرا سوزاندی گرگ میشوم نعره ام تمام پیکره تندیس وارت را میلرزاند که مرا تا افلاک لرزاندی فریادم به گوش هیچکس جز نگاه خیره ات نمیرسد و سکوتم پر ازفراد نامت بود آنهم حالا ... حلا که من نیستم حالا که گرگ زخمی بیش نشده ام که مرا با لگدی از خود برانی اما من " پات " نیستم من نه از هوس گوشتت را پاره پاره کردم نه از شهوت تن به اسارت دادم

گرگ تنها به خدا عاشق بود

 

وتنهایی ناقوسش را مینوازد در گوش های کر عذاب و عذاب با خود اندیشید چه چیزی در لا به لای آن پیچ و تاب شب گیسوانش مرا غرق میکند به تمام شبهای عذاب میاندیشد ....گرگ خوونخوار ، شاید محمد ، شاید سامان شاید .... " بارون تابستونی " بر تن خسته مرهم شود شاید ... از شایدهایم و از تو متنفرم

و هنوز تا همیشه عذابم آری عذاب و عذاب معنای عشق در اوج تنفر معنای فریاد در نهایت سکوت شب و تو پاداش عذابی تو بهای عشقی تو سزاوار عذابی که باید تقاص جنون مرا از سیاهی فریبنده چشمانت بپرداری آری من عذابم

 

قصه ای از عشق پنهان با دو دست شوق قلبم کاش میشد مینوشت اما

 

یکی آمد                  و یک احساس از یاس تو پرپر شد

دلم انگار میفهمید در انبوه غریبی ها                              رفاقت ها چو خنجر شد

 

اینجا بود وقتی که زمین اغاز حسرت شد 

 

و عشق آواره ای بی سرزمین در راه نفرت شد

 

اینو اضافه میکنم برای کسی که روزای زیادی پا به پای درد من نشست و شاید من قدرشو ندونستم من اینو مینوسم برای کسی که رفت و باید بره حتی اگه بخواد بمونه من دیگه نمیذارم ... حالا که دیگه نیست من میفهمم چقدر جای نوشته هاش و جای طرفداریاش جای کل کل کردناش با شقایق جای خودش و وجودش تو این عذابکده خالیه ... دلم برات تنگ میشه همراز از طرف من به "اویس " تبریک بگو کادوی عروسی شما از طرف من که دورم آرزوی خوشبختی و کامیابی برای شماس امیدوارم روزی برسه که بتوونم تمام محبتاتو جبران کنم به امید موفقیت و خوشبختیت همیشه به یادتم حتی توی دورترین کویر زندگی ... خداحافظ

 


رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمان در ای سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود بیکاره راز ما

رفتم که گم شوم چو یه قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی می شوم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

من عذابم نه عذاب تو بلکه عذاب او ... و این روزها که تنهایی چه آسان وجود خسته ام را به تاراج میبرد و من در اندوه مرگ رفاقت سوگوارم اما ناگاه به یاد آوردم عذابم  و به یاد آوردم که من منتهای نفرتم من سبب خورد شدن من صدای حنجره بغض آلودم من عذابم نه لایق محبتم نه در شان فداکاریم من آفریده دردم من حاصل شهوت شیطانم من زاده سکوت مرگم به یاد آوردم نیازی نیست باشی نیازی نیست به دیوی اسیر دل ببندی نه من به تنهایی کاملم از نفرت ، کاملم از جنون از درد از بدبختی صدای ضجه های التماس آمیز من نه آن هوسرانم که تو مرا خواندی من لذت درد آلوده هوسم ( با تو ام که نمیدانی پس این صدای خسته گرگی در کمین چشمان توست دیوی به امید دریدن گلویت آرمیده در بستر جنون ) من این پاکی عادت نداشتم که تو لایق بهترین بودی که تو هم فرشته ای از جنس همجنسان پاک خود بودی ( اینبار با توام ) و من غرق در لجنزاری بودم که دستان پر مهر فرشته ای برایم مهیا ساخت من عذابم به قیمت عشق من عذابم به قیمت جان به قیمت خون ... من عذاب هستم و تا همیشه عذاب میمانم ... پس مینوشم به سلامتی چشمان خونبارم و به سلامتی آغوشت به سلامتی سلام تو و به سلامتی نامردان جهان ... نوش

 

راستی سامان زیر قولم زدم هه هه هه ....

ما زیاران چشم یاری داشتیم          خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

و عذاب زاده تاریکی بود و تاریکی بخیل نور بود .... عذاب ایستاده بود به بلندای قصری متروک غرق در وجودی گناه آلوده از عشقی ناکام به پهنای غربت کویر در انتهای دستانی که به افلاک میبردندش و او نمی خواست تن به نور دهد که نور لایق عذاب نبود غرق در کابوس نگاهی مخمور و جادوییی غرق در وحشت دستانی دور آغوشی سرد و برهنگی روح یک موجود ... و چه ساده بودند زمانی که عذاب به او میگفت " با من منشین " و او در دیاری دور دست جدا از تمامیت بدی ها عشقی پاک ، عذاب زخمهایش را لیسید بنا به عادت گذشته گرگهای زخم خورده ... دستان ریشه وارت چه آسان طناب شد ... همرازم را آزردم ... صدا در گوشش خندید مستانه و غریب – تو به او گفته بودی - .. نه .. نه من  - تو گرگی گرگ را چه باید و چه شاید که زخمی را مرهم باشد – همراز نمی خواستم تو را برنجانم ... با من نباش برو خواهش میکنم نگذار او هم مثل من شود یادت نرود به او بگویی " دوستش داری " که میدانم بیش از دوست داشتن است همراز به او بگو نگذار حسرت یک بار که مست از جام  عشق به تو نگاه میکند رنگش مثل رنگ چشمان عذاب شود به او بگو و برو از من دور شو ... صدا مستانه میخندد – گرگ را چه به از خود گذشتگی ؟؟؟ -  عذاب .. به گرگ خونخواری اندیشید که چه بی دلیل شبیه او بود مثل او هار و افسار گسیخته مثل او وحشی و بی قرار...

و دود در پهنه بیکرانه شب مرا به سخره میگیرد که چشم از دنیای زیبای آدمیان ببندم و عذاب میشوم و عذاب خدا برای زمینیان  خسته تر از ابرها و عذابم عذاب وجود یک گرگ زخمی در کویر تنهایی به " عشق " میاندیشم و زیر تازیانه نگاه تو جان میدهم گرگ اسیر زیر آوار عشق مدفون میشود شاید هرگز وجود نداشته و بودنش همواره بسته به چشمهایی سیاه و وسوسه انگیز که زیر چتری از مژگان یکدست گرگ را جادو میکرده و حالا با رفتنش ....

 

وبودن چه مفهومی دارد که بدونی هیچکس برای تو نیست و بدونی با زبون خودت  قول دادی که عشقتو آزاد بذاری ... چه تفاوتی داره که یه زمانی فکر میکردی چشمایی به وسعت آسمان شب تو رو احاطه میکنه؟؟؟ یه وقتی گرگ بودی و حالا عذابی ... به نظرت عذاب و گرگ تفاوت چندانی داره ؟؟؟ به نظرم نداره وچقدر اطمینان داشتم که این دوره تمومه و چه ساده از دستم رفت دیگه حتی نمیتوونم به انتقام فکر کنم ... من باختم .. چه جالبه وقتی فکر میکنی همرازی هست اما نیست و سامان به اندازه تمام رفیقا و شقایق به وسعت تمام  نفرتها ... و گرگ به ایمان تمام هم دردها و در انتها سکوت در بی محتوایی تمام ابراز همدردی ها و همرازی ها و رفیقان و دشمنان ..

از همه متنفرم بیزارم از رفیقای ظاهری بیزارم  و از خودم متنفرم که زنده ام اما پرنسم نیست عذاب بی پرنس جز خاکی مرده ... ای خدا منو بکش ... منو بکش  من زندگی و نمی خوام ازت متنفرم زندگی ازت متنفرم

 

 

کاش دوباره کنارم بودی دوباره با اون صدای دلنشینت منو صدا میزدی ... دوباره ... دوباره 

کاش اونشب فریب اشکهاتو نخورده بودم و زده بودمت کاش اونشب بتی که با دست خودم ساخته بودم رو خورد میکردم کاش اونشب دل به بوسه های گرمت خوش نمیکردم کاش نرفته بودی کاش نمی باختم کاش عاشق بودی کاش ...

باران میبارید نه از آسمان و نه از چشمهای سرد و بی روح عذاب ، قله سنگی بارانی بود و عذاب زیر بارانی از تنهایی و اندوه در کنار بقایای خون آلود قلب چند تکه اش ایستاده بود و عذاب عذاب تنها تنهایی بود چشمهایش را بست او گریخته بود دیگر هرگز بازنمیگشت درست در شبی مثل امشب که شاید دیشب بود دستان سرد پرنس را بوسیده بود دستانی که او را از خود رانده بود عذاب تنها بود و هیچکس درآن برهوت او را صدا نمیزد عذاب غرق در رنج بی پایان وجودش بود گرگ تنهای عاشق درمانده تر از همیشه بودپرنس با قولی که از عذاب گرفته بود برای همیشه رفته بود و عذاب ... عذاب بود و بودنش مفهوم درد بود زخمهایش یادگاری موهبت " عشق" وجودش سراسر نفرت سراسر جنون میخواست حمله کند به خودش که چگونه باز پرنس او را فریفته بود باز حمله ور شد به خودش و به خاطراتش ... خاطراتی که سوخت و نابود شد ...

 

گرگ تنها در حصار تنهاییش بی رمق تر از همیشه ایستاده بود خون از زخمهای دلمه بسته اش جاری بود طعم شور خون زیر زبانش رفت دوباره وحشی شده بود دوباره افسار گسیخته دوباره مجنون ابلیس او را میخواند نامش را به آهنگی صدا میزد گرگ اندیشید " برای خداحافظی وقتی نیست " موعد هجرت فرا رسیده بود و گرگ گویی به دیدار پرنس افسانه ای میرفت چشمانش را بست تک تک اجزای او را به خاطر آورد " پیشانی بلند ، ابروان کشیده ، چشمان سیاه و خمار ، مژه های بلند ، نگاه دلفریب ... "  وقتی نبود کسی در انتظار بازگشت او نبود پرنس برای همیشه او را رها کرده بود گرگ تنها نعره میزد چنان فریاد میکشید که گویی صدایش از اعماق زمین به گوش آسمان میرسید بهانه ای برای ادامه نبود عذاب به عکسهای قدیمی نگاهی کرد دستش را روی شیشه سرد و چشمان شاد پرنس  در قاب کشید خون قرمز رنگ گرگ تنها ماسه های داغدیده را سیراب میکرد دوباره هوای دریدن و هوای کشتن به سرش زد او آنشب گریخته بود تا پرنس از خشم بی انتهای عذاب در امان بماند مبادا تیزی چنگالهای گرگ خسته بر تندیس عشقش خراشی بیاندازد با خود گفت " هنوز میپرستمش " سرش را بالا گرفت حضور خدا را حس کرده بود اما روی صدا زدن او را نداشت خیلی وقت پیش با او خداحافظی کرده بود به یاد تک تک دوستت دارمهای پرنس افتاد و نا خودآگاه اولین  بوسه او را به خاطر آورد دوباره بدن نیمه جانش را تکانی داد با تمام وجودش فریاد کشید " خدا...به او بگو اسیرش بودم بگو... " و بعد نام پرنس را تکرار کرد تمام سلولهایش به خوابی عمیق فرو میرفتند جایی دور تر از اعماق قلبش میسوخت ... سقوط دستی که قاب کوچکی در آن بود را بر روی قلبش حس کرد پرنس به آغوشش بازگشته بود و عذاب ...آسمان شب کویر عذاب را هضم میکرد و عذاب رهسپار شده بود اما نمیدانست روزگار هنوز از این خسته تن دل نکنده 

 

                               عذاب بازگشته بود....

سلام به همه شما که مثلا دوستای عذاب بودید و توی این مدت حتی حالشو نپرسیدید

من سامانم نزدیکترین رفیق عذاب شاید با خیلی از شما ها که وبلاگشو میخونید چت کرده باشم  شماهایی که حتی نپرسیدید چرا عذاب دیگه آپ نمیکنه  شماهایی که تو این مدت سراغشو نگرفتید شماها که مثه من هر روز واسه شناساییه جسد رفیقتون نرفتید پزشک قانونی شما ها که وجب به وجب تهرونو نگشتید واسه شما و برای شما همراز خانوم که همرازش بودیو به شما شقایق که دشمنش بودی حتی شما ها هم نپرسیدید عذاب کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز ۱۵ تیر و درست ۱۸ روزه که عذاب ناپدید شده و هیچ خبری ازش نیست امروز به کمک یکی از دوستانم موفق شدم  پسورد وبلاگشو پیدا کنم تا از همه شماها که عذابو میشناسید عاجزانه بخوام برای سالم بودنش برای بودنش دعا کنید بچه ها من دارم دیوانه میشم رفیقم نیست شده امروز تولدشه نامردی که همه هستیه عذابو دزدید دیشب با اطمینان از گم شدن عذاب تو روزی که تولد هردوشون بود عروسی کرد روز ۱۵ تیر هم تولد عذاب بود هم تولد پرنس و من با همه وجودم دعا میکنم بلایی که سر عذاب اورد خدا سرش بیاره بچه ها هرکس از عذاب خبری داره یا عذاب در طول این ۱۸ روز براش پیغامی گذاشته به ای دی من مسیج بده eldorado_nike@yahoo.com

اینارو واسه رفیقم مینویسم :

عذاب تو رو خدا اگه هنوزم که هنوزه به عهدمون که تو کوچه سنگی بستیم و با خونمون رو درخت مهرش کردیم به این رفاقتمون منو بیش از این چشم انتظار نذار میدونم هیچوقت منو رفیق نمی دونستی اما بخدا من رفیقت بودم پا به پات سوختم  میدونم هیچوقت نگران خانواده ات نیستی اما اونا دارن از نگرانی دق میکنن عذاب من مننتظرتم رفیق برگرد  تولدت مبارک دوست عزیزم به امید خوشبختیت

 بچه ها منتظ خبر از من باشید و منم منتظره خبر از شما ...