محرم که میشه باز تو کنار ستونهای هیئت میرویی باز من عذاب میشوم غرق در بزرگی خدا ، خدا دور از من من تشنه تر از هر محرمی نگاهم خسته تر از هر لحظه سنگینی علم – چشمانت روزگارم را سیاه میکند – علم روی دوشم میلغزد صدای عباس بلند میشود چندنفر دور علم را میگیرند تلوتلو میخورم هیکلی ام را باز میکنم هوا چرا سرد نیست نگاهم به برفهای گوشه خیابان است  چیزی دارد میسوزد پشت سرم سنگین شده برمیگردم چشمانی به سیاهی شب آنجاست میخواهم نگاهم را بردارم نمیشود چشمان هنگ کرده قلبم دارد پیراهنم را سوراخ میکند  وصیتنامه در جیبم له میشود لبخند میزند نگاهم را برمیدارم به خودم نهیب میزنم تو عذابی امشب شب هجرت است تردید نکن اما تردید میکنم زنجیر سنگینتر از نگاهت شانه هایم را میبوسد کنار ستونها میاستم خدایا دارم میام … با نگاهم چادرهای هیئت ، بوی محل قدیمی را میبلعم و نگاه تورا… میخکوب شده ام چرا سرم پایین نمیرود ..؟؟؟ منحنی شدن خطوط لبم را حس میکنم لبخندت پاسخ داده شده دارم چه میکنم ؟؟؟ وصیتنامه کف دستهای عرق کرده چین میخورد .. عقل بی وقفه طبل میزند تو عذابی تو عذابی تو عذابی " گرگها عاشق نمیشوند " دوباره گرگ پیر میشوم با این تصور تمام خیسی صورتم در سرما خبر از وقوع حادثه ای میدهد شاید مرده ام ساعتی پیش و الان در بهشتم او هم فرشته ای از فرشته های خداست … بعد باز میخندم نه جای من در جهنم است جای این فرشته زیبا در بهشت است یعنی من زنده ام … با خجالت از امام حسین میخواهم نجاتم دهد میدانم راه نجاتی نیست اسیر شده ام یا حضرت عباس کمکم کن گناه داره نمیدونه من کی ام  میگویم میروم دست سامان را میفشارم دست حسن دست مجتبی دست علیرضا … اما نمیروم چرا اینجا پاهایم زنجیر شده  … سامان میپرسه هنوز نرفتی رد نگاهم را میگیرد و سوتی میزند چرا سوت میزند لبخندش شیطنت آمیز شده … چرا دیرانتقالم … سامان میخندد سرم را پایین میاورم پیشانیم میسوزد عذاب میشوم   من سالهاست  در قلبم را بسته ام حالا او بی اجازه دارد وارد میشود  … یاد ابن ملجم میافتم بیدرنگ صورتم را در شیشه ماشین نگاه میکنم میترسم .. دست سامان را فشار میدهم با سرعت باد میروم هنوز پشت سرم سنگینی نگاهی خمار را حس میکنم …جوی آب وصیتنامه ام را برد در حلقه های دود چهره آرام و نگاهی مخمور را میابم قلبم تندتر از همیشه میزند یا نمیزند اصلا نکند دلم کنار ستونها مانده وسوسه میشوم بروم اما نه چشمانش همه وجودم را تسخیر میکند با خودم میگویم او یک دختر بچه کوچولو فضول  بود که از کنجکاوی  به یک گرگ 100 کیلویی خیره شده بود سیگار را روی سنگفرش حیاط له میکنم خوابم پر از چشمان خمار آسمان است با خودم میگم بذار محرم تموم شه .. ومحرم تموم میشه و من ما میشم و تو من میشوی  در وجود خسته ام حل میشوی مثل چای داغ در سرمای زمستان و من از تو پرنس ساختم تو از من عذابی بیشتر … و محرم سالهاست تمام میشود و من  … و حالا 6 سال از آن روز میگذرد و من هنوز کنار ستونهای یخ زده و زنگار گرفته هیئت زیر پاهای عزاداران دلم را جستجو میکنم تورا دست در دست دیگری میبینم  مثل وصیتنامه چین خورده چین میخورم هرچه دامن لباس عروست پرچینتر دل سنگم تکه تکه تر هر چه گونهایت  سرختر دلم خونتر … حالا هنوز گرگم زیر آوار لغزش پنهانیه دلم رسواترینم… دم حضرت عباس گرم که وصیتنامه مرا چین داد … دم خدا گرم  … اینجا زوزه هایم نصیب برفهای کوهستان است دیگر هیچکس زیر علم هیئت  نمیلغزد