سامان

بچه ها سلام من سامانم دوست عذاب

این وبلاگ در واقع تعطیله ولی من دلم نیومد پاکش کنم فقط میام اینجا هراز گاهی سر میزنم اگه کسی کاری داشت چه با عذاب چه با من با ID: eldorado_nike@yahoo.com در تماس باشه  البته عذاب پسورد ID خودشو به من داده من قول میدم امنت دار باشم و متن پی ام هایی که به عذاب میدین کامل به دستش برسونم

تو این مدت من واقعا متاسف شدم که یکسری مثل سنگ بودن و حتی نتونستن مرهمی رو زخم بقیه بشن مقصر عذاب بود که این وبلاگو راه انداخت  اونم که پیشنهاد من بود چون فکر کردم اینجوری با نوشتن بار دلش سبک میشه در عوض هرکدوم اومدین اینجا جنگ اعصاب راه انداختین در حالی که هیچکدوماتون نمیدونستین اصل قضیه چیه هرکدوم با یه تصویر ذهنیه ناقص از عذاب و زندگیش اومدینو ... بعضیا با لطفشون دلداریش دادن و شدن همراز بعضیام اومدن و نمک شدن تا از منطق و عقل کاملشون واسه عذاب بگن که اونا نمیدونستن کار عشق کار دل بوده میخوام داستان زندگیه عذاب و بنویسم شاید بفهمین رفیق من چه زجری تو این دنیا کشید حالا هم با بزرگواری رفت تا عشقش زندگی کنه بذارین راحت بگم همه نقشه اون قتلو واسه خودش کشیده بود و فقط میخواست اگر نمرد زندان بتوونه آزادیو به پرنس بده عذاب همیشه میگفت وجودش باعث عذاب پرنس و این واقعا دست خودش نبود تمام زمستون امسال و توی ده کوره های همدان خودشو زندونی کرد مبادا وجودشو به عروس خانومی تحمیل کنه که ... میگم بگذریم نمیخواستم جنجال به پا کنم که عذاب بزرگ مردیه ولی اینو میدونم تو تمام این سالها فقط عشق زنده نگهش داشت تو تمام این سالها همون قدر که دم از نفرت از پرنس میزد شبا عکسشو میذاشت رو به روش سیگار میکشید و گریه میکرد آره گریه میکرد چون آدم بود نه اون حیوونه زشتی که اسمشو رو خودش گذاشته بود شما ها که اومدین و با ادعای انسان بودن نفهمیدین چه آتیشی تو دلش میذارین شبا میومد پیش من میگفت " سامان این پسره نمیدونه داره چی میگه مگه نه ؟ سامان اینا که عاشق نیستن بدونن عشق چی به روز مرد میاره ؟ سامان جوابشو ندم بهتره بذار فکر کنه منو زده نه ؟ " عذاب آدم خوبیه که فقط تو زندگیش اتفاقای بدی افتاد اگر بدونین که زندگی که حالا ازش فقط شعله های عشق باقی مونده چه جور زندگی بوده ...

باز بگذریم فقطدر آخر یه پیغامی از عذاب برای " هیچکس" دارم عذاب اصرار داشت متنی و براتون ایمیل کنم و اونو تو وبلاگ نذارم اما من فقط همین  رو میگم بهتوون از اون متن اگر خواستین متن کاملشو ایمیل میکنم ولی دیگه فایده این حرفا چیه جز ...

" توام باختی فقط فکر میکنی بردی .. چه هیچکس باشی چه اویس چه هر آدم دیگه ای بدون اگر عشق رو باختی خداتو باختی تو زندگی که فقط منطق حکومت کنه آدم آهنیا با احساس ترین موجوداتن تو فکر کن منطقی بردی بذار خوش باشی  یا علی "

من وبلاگو نمیبندم سعی میکنم چند وقت یکبار بیام و سر بزنم هرکس کاری داشت من رسما در خدمتم  

                                  بدرود

عوضی د اگه زده بودمش دلم نمیسوخت لامصب دو تا گلوله حروم خودم کردم بی ناموس تویی که اگه ناموست تو بغل کسی دیگه باشه دم نمیزنی من غیرتم نمیذاره ناموسمو کسی که همه زندگیمو دادم تا فقط بدونم مال منه ببینم شب تو بغل یکی دیگه میخوابه تو که با غیرتی و ناموست هرشب یه جاست خوش باش که مظلومی نه ظالم لیاقت جواب دادنه منو هم ندارین من اگه کم نیاورده بودم الان بالای دار میرقصیدم و لیچار تو حرومزاده و رو جواب نمیدادم دفعه آخرتته به همراز توهین میکنی وگرنه سر تو دیگه دست و دلم نمیلرزه فهمیدی یا نه مطمئن باش آخرین کاریه که تو زندگیت کردی مفهومه ؟؟؟

اون دختر مردم مظلوم به کاری که نکردم با پای خودش رفت ازم شکایت کرد واسه اقدام به کشتن کسی که باید میمردم و نمیدیدم تاری از موهاش کم شده من میرم تا اون زندگی کنه تا نبینم دستش تو دست کس دیگه اس که انگ بی غیرتی و همون کسایی که زیر مشت و لگدشون له شدم بهم نچسبونن تو هم برو خوش باش که جای عذاب نیستی که ببینی عذاب یعنی زیر بار واقعیت خودت بودن خورد شدنه که تو بی همه چیز به من بگی بی ناموس ...

تو مملکتی که اگه بخوای حقتو بگیری میگن وحشی شدی من وحشی ام چون چشم ندارم ببینم کسی دستشو تو لقمه من گذاشته برید به جهنم همگی حالم از همتون بهم میخوره متنفرم ازتون عوضیا لاشخورا لیاقتتون همینه که اسم بی غیرتیتونو بذارین ترس از خدا  دیدار به قیامت  دو روز دیگه حکمم میاد میرم تا یادم بره من فداکارترین عذاب بودم

میخواست بگریذد از چنگال عذاب ، لحظه موعود فرارسیده بودچشمهای سرخ چشمان سیاه را زیر رو کرد دیگر نمیدانست خواهان کدام خواسته است عشق یا نفرت نمیدانست کیست عذاب یا ... مست از پیرونزدیک موعد انتقام بود اسلحه ای مشکی در دستان خسته اش بیتاب بود و مکانی عاری از قلب آماج

 

بی شک لحظه موعود رسیده بود زمان زمان انتقام بود عذاب آماده برای وصل چشمان بیروحش آسمان را در هم کشید چگونه میرفت و به ماه کاملی می پیوست که تمام ستارگان امیدش را نا پدید میکرد زمان زمان جنون بود کوچه ها انعکاس دردآلود اشکهایی که هرگز ریخته نشد میرفت تا نبودنش را به بودنش پیوند دهد میرفت تا از خواب آلودگی چشمان خدا نهایت استفاده را ببرد و تو که نبودی من عذاب را یافتم تا دوشادوش هم قدمی بزنیم و عذاب حاصل رنج بی تو مردن شد و خماریه شبهایی که تو در آغوش دیگری به سر بردی عذاب را عذاب داد عذاب تنهاتر از همیشه میرفت که به پایان دردهای دلمه بسته اش سلام کند و اینجا بود وقتی که حسرت دامنگیر شبهای سرد عذاب شد که تو بی من باشی

عذاب خندید – بی من نمیشود پرنس دوست داشتنی ام –

 هار شده بود ، وحشی و افسار گسیخته به سمت صیدی حمله میکرد که سزاوار دریده شدن بود و این قصاصی میطلبید به حقیقت بودن عذاب در عذاب نبودن تو

 

صدای التماست در گوشم میپیچد .. التماس میکنی و من آب میشوم زانو میزنی .. بلند شو آنجا جای تو نیست بانوی من اما نخواه که تو را نبرم من بیتو نمیروم از صدای جیغ و گریه هایت چقدر تماشایی شده ایم لذت  ببر صحنه آخر نمایش عذاب است بخند بانوی من که بی خندهات هیچم باز التماس میکنی و من میشکنم

چشمان سیاهت از وحشت گشاد شده لبهای دلربایت میلرزد درست مثل دلم صدای گلوله سکوت شب را به فریاد بی امانت تزیین میکند زانو میزنم جلوی آوار فروریخته عشقی که در خون میغلتد اسلحه شقیقه ام را لمس میکند میدانم به خطا زده ام دلم میلرزد ماشه را عقب میبرم لگدی زیر گلویم زده میشود تیرم به خطا میرود به گوشه ای پرتاب میشوم زیر مشت و لگد کسانی میروم که زمانی به اخمهایم فراری میشدند صدای آژیر و بعد سیاهی و سیاهی

 

در سقوطم به اعماق شب میدانستم که نه تو رفتی و نه من اما هنوز برای رفتن من دیرنیست نوازش شلاقهای سرد و ضجه های نفرین آلود مادرت و میدانم تقاص بودن تو را من پس خواهم داد و راضیم

تو زخمهای کهنه منی که حالا زیر فشار دستهای سرد نگهبانان بیرحم سر باز میکند ،  تو مبعوث شدی به کشتن من من تقاص شدم به اندیشه کشتن تو و حالا که میروم از تو لبریزم... ببین که چگونه قصر زیبای عذاب فرو میریزد تا مرا زیر آوار وجودت له کنی جای تردید نیست بزن بانو... بزن تا با صدای چکشهای آشنای فریاد داوری تو را از من بگیرند که تو با سند به نام دیگری شدی و من زیر این کلاه گشاد خم به ابرو نمی آورم تو مرا سیاه کن از چشمان غبارگرفته ات من فدایی شدم برای ادامه تو... و خدا عذاب را آفرید تا گرگها عاشق نشوند و این آخرین شبها تو نیستی و من به ضمانت برایت مینویسم خداحافظ  بانوی شبهای غزلخوانی به پایان آمد این دیدار پنهانی بدون تو گمان کردی که میمانم بدون من یقین دارم که میمانی 

 

محکومم به زندانی به بلندای حصارها  وبه وجود داشتن تا زمان مرگ  و این آخرین غزل را برای تو سروده ام  که مرا از ابتدا در بند خواستی و من اسیر شدم از روزی که زیر علم لغزیدم و بعد هی سر خوردم و سر خوردم تا انتهای جنون روی مجنون ها را سفید کنم روزگارم از عشقت سیاه شد کسی به تو خرده نمیگیرد تیر آخر را شلیک کن گرگها برای ترحم خلق نمشوند

 

شعله ور شد تن خسته در میان آتش و طوفان

رفتی از برم آسان ،  مثل یک غریبه در باران

پوست پوست شدی کف دستم ،  باورم نبود اینبار

مثل یک عروسک مومی ،  مثل لحظه های بی تکرار

نیست میشدی تو در رگها می درم تمام رگها را

میدرم خاطراتت را ،  میدرم تمام شبها را

و عذاب میشدم اینبار در میان اتش ها

خسته میشدم یک آن در گریز از آدمها

ذوب میشدی اینجا پشت پلک خستگی هایم

میچکیدی تو بر گونه مثل دلبستگی هایم

میشود تصادفمان بازهم میمردم

باز هم کنار نگاهت مثل مار پیچ خوردم

 به تو لحظه های عذاب ساده دل میبندم

به یاد می آورمت "بوف" و میخندم

سخت میشود دل سنگت مثل چیپهای بی خواهش

مثل آن سکوت طولانی بعد از آن دعای ارامش

شعله میکشی تو هنوز در میان شومینه

وبه هیئت می اندیشم مثل یک قول دیرینه

میشود تورا سایه چهره همیشه خاموشم

باز نامعادله و مجهول ، من همیشه فراموشم

که چه ساده باخت میشد تخته ای روی دیوارم

من که بازی بلد نبوده و تو بر سر همیشه آوارم

در به در میشویم هردو توی کوچه های آسایش

می رویم هرکداممان سویی مثل این دستهای پرخواهش

من پر از خستگی بی قیدی ، پر دلواپسی دیوارم

تو پر از رنجش از نگاهی نو من ولیکن شکوه آوارم

چرخ میزنیم اینجا دور این سکوت طولانی

محو در هجوم عذاب پشت آن دروغ نورانی

نام تو سخت هک شد روی دیوار دلتنگی

دستهایم تو را کوبید روی این قلب ظاهرا سنگی

به سکوت حمله میکنم اینبار جای خالیت تابید

باز دستهای عذابم قاب عکس تو را سایید

من همیشه عذاب و تو هم مثل تیرباری از نفرت

پر رگبار خواهشها ، من همیشه نگاهی از حسرت

اشک هم نمیشوی اینبار پشت این قاب قرمز رنگ

دور میشوی مرا نزدیک بعد از این حصار پر نیرنگ

ماه دودی برو امشب سوی دیوار بی لغزش

من جنازه ای تنها روی خاطرات بی ارزش

 

خدا حافظ همه خداحافظ تو ، خداحافظ او و همه کسایی که با تنفرتون با عشقتون به من جون دادین که تا نفس آخر بجنگم و شکر که هرچند پیروز نبودم اما حسرت انتقام رو به گور نبردم

خداحافظ سعیده هرچند دلی نیست که بگم تنگ میشه اما فراموش نمیکنمت و تو هیچکسی که برام هیچکس نبودی جز شعله های درد بیشتر فقط بهت یه جمله میگم که بدونی حسم بهت چی بود " از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با آدم بی درد ندانی که چه دردیست " خداحافظ  و در آخر خداحافظ همراز نبود لحظه های تلخ برای نبودنت مرسی بی همراز رفتن و مردن فقط جای زخم بودن رفیقان در نام دوست رنجشی نیست جز جدایی

شاید ۳۰ سال دیگه که آزاد شدم باز یادی از هم کردیم

خداحافظ پرنس من مینای هفت رنگ من تو که سیاهی چشمهای خمارت عذاب لحظه زندان شد از عذابی که هدیه عشق بود و من هیچوقت لرزش چشمان ترسان تو را فراموش نمیکنم بانوی قصر عذاب بدرود

فدای تو " د . عذاب "