سلام دوستای گل سلام  ، من سامانم از اینکه تو این مدت هوای این رفیق سر به هوای مارو داشتین یه دنیا ممنون ببخشید که من نمیتوونم و بلد نیستم مثه عذاب حرف بزنم  من ساده میگم تو این مدت شما ها با وجودتون به عذاب نشون دادین که آدما هیچوقت نباید ناامید بشن و عذاب این روزا به لطف شما انقدر تغییر کرده که من از خوشحالیش دو روز پیش همه بچه های محلو افطاری دعوت کردم و به قولی سورشو دادم به خدا به تک تک شما افتخار میکنم و ازتون ممنونم راستی یه خواهشی دارم از همه شما این شقایق خانوم حسابی همه رو شاکی کرده میدونم چنین آدمی ارزش عصبانیت شما گلا رو نداره پس خواهش میکنم دیگه هیچکس جوابشو نده خود عذاب برای شقایق عزیز " برنامه ویژه ای داره " بذارین این بیچاره خودشو اینجا تخلیه کنه کسی اینو آدم حساب نمیکنه اینم دلش  به توجه شما خوشه پس حالا که میخواد حال گیری کنه باید تحمل جوابشو از طرف خود عذاب داشته باشه من بازم میگم خیلی ماه هستین خیلی چاکرتونم امیدوارم خوشی و خوشبختی همتونو ببینم نماز و روزه همتون قبول باشه ما رو فراموش نکنین (من و عذابو )

                           فدای همتون

 

                                     یا علی

 

 

 

چشمانش میسوخت انگار به آتش خیره شده بود گویی این عذاب نبود بازهم خیره نگاهش کرد نامش به لبهای خسته اش جاری شد او را صدا میزد ...

 چه نزدیک و چه دور درست مثل خدا ...

 

باز دارم میلغزم اینجا کناره آبخوریه دستانت میافتم چه راحت مرا در دستانت میچرخانی مثل تسبیحی سرگردان از من دست نمی کشی به جسد این قلب هزار تکه هم رحم نمیآوری آمده بودی عیادت ؟؟؟؟؟

وحشی میشوم مثل تمام لحظه های انتقام به چه گناهی مرا سوزاندی گرگ میشوم نعره ام تمام پیکره تندیس وارت را میلرزاند که مرا تا افلاک لرزاندی فریادم به گوش هیچکس جز نگاه خیره ات نمیرسد و سکوتم پر ازفراد نامت بود آنهم حالا ... حلا که من نیستم حالا که گرگ زخمی بیش نشده ام که مرا با لگدی از خود برانی اما من " پات " نیستم من نه از هوس گوشتت را پاره پاره کردم نه از شهوت تن به اسارت دادم

گرگ تنها به خدا عاشق بود

 

وتنهایی ناقوسش را مینوازد در گوش های کر عذاب و عذاب با خود اندیشید چه چیزی در لا به لای آن پیچ و تاب شب گیسوانش مرا غرق میکند به تمام شبهای عذاب میاندیشد ....گرگ خوونخوار ، شاید محمد ، شاید سامان شاید .... " بارون تابستونی " بر تن خسته مرهم شود شاید ... از شایدهایم و از تو متنفرم

و هنوز تا همیشه عذابم آری عذاب و عذاب معنای عشق در اوج تنفر معنای فریاد در نهایت سکوت شب و تو پاداش عذابی تو بهای عشقی تو سزاوار عذابی که باید تقاص جنون مرا از سیاهی فریبنده چشمانت بپرداری آری من عذابم

 

قصه ای از عشق پنهان با دو دست شوق قلبم کاش میشد مینوشت اما

 

یکی آمد                  و یک احساس از یاس تو پرپر شد

دلم انگار میفهمید در انبوه غریبی ها                              رفاقت ها چو خنجر شد

 

اینجا بود وقتی که زمین اغاز حسرت شد 

 

و عشق آواره ای بی سرزمین در راه نفرت شد

 

اینو اضافه میکنم برای کسی که روزای زیادی پا به پای درد من نشست و شاید من قدرشو ندونستم من اینو مینوسم برای کسی که رفت و باید بره حتی اگه بخواد بمونه من دیگه نمیذارم ... حالا که دیگه نیست من میفهمم چقدر جای نوشته هاش و جای طرفداریاش جای کل کل کردناش با شقایق جای خودش و وجودش تو این عذابکده خالیه ... دلم برات تنگ میشه همراز از طرف من به "اویس " تبریک بگو کادوی عروسی شما از طرف من که دورم آرزوی خوشبختی و کامیابی برای شماس امیدوارم روزی برسه که بتوونم تمام محبتاتو جبران کنم به امید موفقیت و خوشبختیت همیشه به یادتم حتی توی دورترین کویر زندگی ... خداحافظ

 


رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمان در ای سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود بیکاره راز ما

رفتم که گم شوم چو یه قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی می شوم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

من عذابم نه عذاب تو بلکه عذاب او ... و این روزها که تنهایی چه آسان وجود خسته ام را به تاراج میبرد و من در اندوه مرگ رفاقت سوگوارم اما ناگاه به یاد آوردم عذابم  و به یاد آوردم که من منتهای نفرتم من سبب خورد شدن من صدای حنجره بغض آلودم من عذابم نه لایق محبتم نه در شان فداکاریم من آفریده دردم من حاصل شهوت شیطانم من زاده سکوت مرگم به یاد آوردم نیازی نیست باشی نیازی نیست به دیوی اسیر دل ببندی نه من به تنهایی کاملم از نفرت ، کاملم از جنون از درد از بدبختی صدای ضجه های التماس آمیز من نه آن هوسرانم که تو مرا خواندی من لذت درد آلوده هوسم ( با تو ام که نمیدانی پس این صدای خسته گرگی در کمین چشمان توست دیوی به امید دریدن گلویت آرمیده در بستر جنون ) من این پاکی عادت نداشتم که تو لایق بهترین بودی که تو هم فرشته ای از جنس همجنسان پاک خود بودی ( اینبار با توام ) و من غرق در لجنزاری بودم که دستان پر مهر فرشته ای برایم مهیا ساخت من عذابم به قیمت عشق من عذابم به قیمت جان به قیمت خون ... من عذاب هستم و تا همیشه عذاب میمانم ... پس مینوشم به سلامتی چشمان خونبارم و به سلامتی آغوشت به سلامتی سلام تو و به سلامتی نامردان جهان ... نوش

 

راستی سامان زیر قولم زدم هه هه هه ....

ما زیاران چشم یاری داشتیم          خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

و عذاب زاده تاریکی بود و تاریکی بخیل نور بود .... عذاب ایستاده بود به بلندای قصری متروک غرق در وجودی گناه آلوده از عشقی ناکام به پهنای غربت کویر در انتهای دستانی که به افلاک میبردندش و او نمی خواست تن به نور دهد که نور لایق عذاب نبود غرق در کابوس نگاهی مخمور و جادوییی غرق در وحشت دستانی دور آغوشی سرد و برهنگی روح یک موجود ... و چه ساده بودند زمانی که عذاب به او میگفت " با من منشین " و او در دیاری دور دست جدا از تمامیت بدی ها عشقی پاک ، عذاب زخمهایش را لیسید بنا به عادت گذشته گرگهای زخم خورده ... دستان ریشه وارت چه آسان طناب شد ... همرازم را آزردم ... صدا در گوشش خندید مستانه و غریب – تو به او گفته بودی - .. نه .. نه من  - تو گرگی گرگ را چه باید و چه شاید که زخمی را مرهم باشد – همراز نمی خواستم تو را برنجانم ... با من نباش برو خواهش میکنم نگذار او هم مثل من شود یادت نرود به او بگویی " دوستش داری " که میدانم بیش از دوست داشتن است همراز به او بگو نگذار حسرت یک بار که مست از جام  عشق به تو نگاه میکند رنگش مثل رنگ چشمان عذاب شود به او بگو و برو از من دور شو ... صدا مستانه میخندد – گرگ را چه به از خود گذشتگی ؟؟؟ -  عذاب .. به گرگ خونخواری اندیشید که چه بی دلیل شبیه او بود مثل او هار و افسار گسیخته مثل او وحشی و بی قرار...

و دود در پهنه بیکرانه شب مرا به سخره میگیرد که چشم از دنیای زیبای آدمیان ببندم و عذاب میشوم و عذاب خدا برای زمینیان  خسته تر از ابرها و عذابم عذاب وجود یک گرگ زخمی در کویر تنهایی به " عشق " میاندیشم و زیر تازیانه نگاه تو جان میدهم گرگ اسیر زیر آوار عشق مدفون میشود شاید هرگز وجود نداشته و بودنش همواره بسته به چشمهایی سیاه و وسوسه انگیز که زیر چتری از مژگان یکدست گرگ را جادو میکرده و حالا با رفتنش ....

 

وبودن چه مفهومی دارد که بدونی هیچکس برای تو نیست و بدونی با زبون خودت  قول دادی که عشقتو آزاد بذاری ... چه تفاوتی داره که یه زمانی فکر میکردی چشمایی به وسعت آسمان شب تو رو احاطه میکنه؟؟؟ یه وقتی گرگ بودی و حالا عذابی ... به نظرت عذاب و گرگ تفاوت چندانی داره ؟؟؟ به نظرم نداره وچقدر اطمینان داشتم که این دوره تمومه و چه ساده از دستم رفت دیگه حتی نمیتوونم به انتقام فکر کنم ... من باختم .. چه جالبه وقتی فکر میکنی همرازی هست اما نیست و سامان به اندازه تمام رفیقا و شقایق به وسعت تمام  نفرتها ... و گرگ به ایمان تمام هم دردها و در انتها سکوت در بی محتوایی تمام ابراز همدردی ها و همرازی ها و رفیقان و دشمنان ..

از همه متنفرم بیزارم از رفیقای ظاهری بیزارم  و از خودم متنفرم که زنده ام اما پرنسم نیست عذاب بی پرنس جز خاکی مرده ... ای خدا منو بکش ... منو بکش  من زندگی و نمی خوام ازت متنفرم زندگی ازت متنفرم

 

 

کاش دوباره کنارم بودی دوباره با اون صدای دلنشینت منو صدا میزدی ... دوباره ... دوباره 

کاش اونشب فریب اشکهاتو نخورده بودم و زده بودمت کاش اونشب بتی که با دست خودم ساخته بودم رو خورد میکردم کاش اونشب دل به بوسه های گرمت خوش نمیکردم کاش نرفته بودی کاش نمی باختم کاش عاشق بودی کاش ...