کجایی...؟؟؟؟

چقدر این روزها غریب میگذرد درست به سیاهی همان روزها و تو هنوز دوری و من هنوز هم خمار ... خمار چشمان سیاه فریبنده این روزها فراری ام از تو دوباره٫این لعنتی مرا مجنون وار میبرد به آن روزهای ابدی مرا ببین بانوی من اینجا درغبارم ..... بدور تمام عادتهای بچگانه ات من اینجایم .... ببین چگونه دستان سرنوشت به همرازم نام عاشق مبیخشد و اویس مجنون زمانه میشود و گرگ خونخواری مرا میبرد به بزرگواری خداوند و محمد .... ببین بانوی من جای تو در این پاییز در این آغوش تنهایی روی آن نیمکت زنگار گرفته فردا خالیست مبادا با دیگری روی نیمکت خاطره ام بنشینی که هار میشوم ...