اینو مینویسم واسه همرازی که رفت و دیگه میدونم نمیاد مهم نیست که رفتی تو هم مثه بقیه زخمت اگه عمیقتر نباشه ... باز بی خیال بذار فقط بگم در اوج لذت خورد شدم

                                                                    به سلامت

 

                                              

                               

                                                            

        مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...

                                          خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!

                 نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟

                                       که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

                                                         مرا اینگونه باور کن

 

                 

جرمم چه بود ؟؟ جز سوختن ... جز ساختن ... من بد بودم قبول تو چی بودی ؟  من لجن بودم توچی ،  قهرمان بودی نه ؟ آمدی من جسم نداشتم اما روحم پاک بود روحم را شکستی .. سوزاندی ... تو چی بودی ؟ نفرین به تو که عشقو که رفاقت رو که تمام هستی من خاکستر کردی لعنت به اون چشمای سیاهت که هنوز از یاد خماریش ، یاد خیسی چشمان اشک آلودت ، یاد آرامش مسحور کننده اش دیوونه ام میکنه لعنت به دوستت دارمهات لعنت به عشق لعنت به تو ....

 

 

تو نمی فهمی اندوه مرا چه بگویم به تو ای رفته زدست
 
                            شدم از مستی چشمان تو مست
 
شدم سنگ پرست ... 
 مرگ بر او که دلش را به دل سنگ تو بست
 

تنهایی و تنهایی مفهوم زندگی شد و زندگی آغاز بدبختی و بدبختی آغاز درد و درد مفهوم عذاب شد و عذاب مثل همیشه نبود عذاب درد بی رفیقی درد بی همدمی را چشیده بود عذاب بی وقفه در خود غرق شده بود دودها چه اندازه دوست داشتنی هستند وقتی با ولع به کامشان می کشی تا درد را پنهان کنند کلمات پراکنده و آشفته پنجه بر دیواره های پوسیده قلب عذاب میکشند خواهان رهاییند و عذاب کلمات زندانی را رها نمی کند در بستر نگاهش کلمات تر میشوند و عذاب ایستاده میمیرد بغض همچون اژدهایی خشمگین خود را بر گلوی عذاب میکوبد عذاب جاری نیست عذاب فانی نیست عذاب فقط تنها بود و تنهایی سر آغاز عذاب شدن .. دود میشوند همچون حلقه های رنگینی که کامتان را تلخ میکند تنهایی دود می شود و دود در فضای بی انتهای درد پنهان میشود هرگز کاش نگفتم اما ...

و عشق درد مشترک میان ماست با همه         کسی که شعر گفته یا کسی که تار میزند

خدا کند به وعده اش عمل کند که گفته بود      شبی به جرم عشق خود مرا دار میزند

دیشب وجودم سوخت دیشب هستی عذاب به تاراج برده شد دیشب عذاب با خنجر نفرت زخم عمیقی بر زخمهای کهنه کشید و و دیشب عذاب به انزوای خدا پی برد ، دیشب عذاب بیش از همیشه بود و تنهاتر از همیشه کنار بستر اندوهش دو زانو زده بود و با نفرت به بقایای عشقی خیره شد که جلوی چشمان بی روحش پرپر میزد ، عذاب دردها ر کشید و در تمامیت خودش غرق کرد و بعد نفس عمیقی ریه هایش را از دود خاکستریه زجرهای بی پایان پر کرد و ... عذاب دوباره تنها بود ...

 

واقعیت سخت است ، واژه ها بی معنا ، قصه ها بی فردا

 

                                   راه را باید رفت ، من چرا می مانم

 

واقعیت تلخ است و حقیقت پیداست

 

                                   مرزها معلومند ، من چرا می جنگم

 

واقعیت ننگ است در نگاه زائر ، سنگ فرش های حرم

 

                                  تک به تک چیده شده ، من چرا میشمرم

 

 واقعیت سرد است ، ساعت از وقت گذشت

 

                              همه شب می خوابند ، من چرا بیدارم ؟؟

 

                             واقعیت مرگ است....

 


وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد

وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد

وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد

وقتي عطش طعم تو را با اشك هايم مي كشيد

من عاشق چشمت شدم

 
نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

يك آن شد اين عاشق شدن،

 
دنيا همان يك لحظه بود

آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتي كه من عاشق شدم،

شيطان به نامم سجده كرد

آدم زميني تر شده و عالم به آدم سجده كرد

من بودم و چشمان تو


، نه آتشي و نه گلي


چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي


غريبانه هاي عذاب

و عذاب زاده تاريكي بود ، عذاب بندهاي دلبستگي را گسسته بود عذاب بي صبرانه در نگاه چشمان سياه لغزيده بود
تا عذاب سراسر درد شد درد را چشيده بود
آنگاه كه وانمودم سپيدي را وانمودي سياهي را شايد براي اينكه دلمان مي خواست دورترين سادگي را دريابيم

و سوختم كنار خاطرات و درد از گرگ هار عذاب ساخت ديگه هيچكس عاشق چشمان بي فروغ و بي روح عذاب نمشه ديگه هيچكس دل به سياهي چشماني كه در انتهاي نگاه سرد و مرگبارش هنوز قفس آهنين غرور ميدرخشد خوش نخواهد كرد عذاب غريبانه ميميرد چرا كه ديگر كسي دستان پر مهرش را براي لحظه اي عاشق شدن نخواهد فشرد قلب عذاب سراسر پوچي ، سراسر بيهودگيست شايد فردا عذابي نبود ...


گرگ هار چشمهاشو میبنده به یاد نوازشهای دستی می افته که با چنگهاش صورتشو زخمی کرده بود جای دستها رو لمس میکنه به یاد چشمهای سیاه ، به یاد نگاه جادوییش میافته اشک توی چشماش حلقه میزنه ... گرگ هار از خودش پرسید چه چیزی تو رو به این وا داشته که بخوای کسی رو در عذابت راه بدی و دلش امیدوارانه پاسخ داده بود عذاب و عذاب خندیده بود روح عذاب دستهای گرگ خسته رو فشرده بود : ما با همیم دوست من تو خود عذابی عذاب نباید فریب اشکها رو بخوره فریب ناله هارو جسم رو رها کن به من بپیوند به دردها گوش کن که چگونه جسمها رو در هم میشکنه به تپشهای نامنظم قلبهای خورد شده غرور های له شده دل بسپار به زخمهای شانه های خسته نگاه کن تو عذابی به من ایمان بیاور تا تو را به اوج برسانم و عذاب متولد شد ....

وامروز عذاب با حسرت  از ایوان قصر یخی اش به آسمان نگاه کرد هیچ ستاره ای متعلق به او نبود عذاب در عذاب بود عذاب می سوخت و چشمان بی فروغو بی روحش به تاریکی سلام میکرد  هنوز لذت ضربات چنگها رو حس میکرد طعم خوش انتقام هنوز زیر زبونش بود او گرگ هار نبود حالا عذاب بود و بس اما هنوز از یاد آوری چشمهای سیاه وجودش میلرزید ....عذاب در عذاب بودنش می سوخت شاید فردا پایان سوختن بود اما ....عذاب با تنفر عشق رو بووید و زیر پا گذاشت مبادا عطر عشق دل سنگیش را نرمتر سازد و عذاب ...میسوزد و می سازد واین اوج عظمت روح عذاب بود ...

همتون همین جوری هستین به اسم دوست به رسم نارفیق من دیگه هیچکسو نمی خوام کاش به حرفای صادق گوش میکردم منتظره هیچکس نیستم این وبلاگ تا اطلاع ثانوی متروکه میباشد

خدا حافظ همین حالا .....

به من میگی عذاب من و از من لذت میبری همراز این یعنی تو داری روحتو آشنا میکنی با من داری با عذاب خودتو تسکین میدی میبینی چه تناقض دل انگیزیه  درد آشنا شدن نه همراز تو منو میشناسی چون روحت بادرد آشناست و من تشنه روح های درد آشنا هستم به عذاب دل نبند نه چون عذاب فانیه ، نه چون تو در عذاب نخواهی موند  ، عذاب فانیه اما تو روزی از عذاب فاصله می گیری  ...همراز شاید من و تو یک درد مشترک داشته باشیم و اون عشق باشه اما بذار بهت بگم عشق گوشه ناچیزی از عذابه عذاب تنهایی عذاب غربت عذاب سوختن عذاب له شدن ...عذاب خاکستر شدن ... عذاب هرروز ارزوی مرگ کردن ... همراز با من منشین تو چه دانی که افسونگر و بی پای و سرم ؟؟؟ تو چه دانی که پس هر نگه ساده من چه جنونی چه نیازی چه غمیست

همراز من سراپا دردم تو نگو تو درد و دل کن  ، درد و دل از این بیشتر که گفتم من عذاب خدا برای آدمم ، بذار یه رازه دل نشین رو آروم تو گوشت بگم اما نه الان و نه اینجا شاید وقتی ...

 همراز اگه یه روز عاشق شدی و عشقت رفت گناه اون نیست گناه از توئه   و این یکی از هزارن گناه منه گرگ هار نتونست فرشته رو نگه داره ، دیو نتونست دلبر و عاشق کنه دلبر دروغ میگفت .... همراز عذاب اهل گریه نیست هرچند تو دلش همیشه جاریه اما تو داری اشکه عذابو در میاری ازم نپرس همراز .... عذاب طاقت مرور بی پایان خاطرات سیاهو نداره عذاب میمیره همراز ولی دیگه بسه .... بسه

همراز من دوست ندارم همرازم تو حیاط قصرم بایسته و از دور منو بالای برج سیاهم ببینه دوست دارم بیاد کنارم ... همراز من دنبال اون لحظه ام که در بزنی و من در به روت باز کنم منو منتظر نذار

اسمتو گذاشتم همراز جالبه من تا به حال همرازی نداشتم و تو ... نمی دونم شاید تو ...

من سوختم من آتیش رو لمس کردم من اونقدر در آتیش  سوختم که کم کم جزئی از آتیش شدم شدم ابلیس تا عاشق شدم اونوقت بیشتر سوختم اینبار فقط سوختن نبود اینبار خورد شدم خاکسترم به باد رفت من تو دردم ذوب شدم من نابود شدم وقتی برخاستم تبدیل شدم به عذاب شدم تمامی درد شدم جهنم ... و من عذاب شدم ، شدم سراپا تنفر

تو اگر توی دادگاه کسانی رو محکوم میکردی من توی این دادگاه محکوم به مرگ شدم من زندگیمو آتیش زدم من هستی مو سوزوندم من فراموشم از این دنیا ....همراز من هیچکسم من فقط حس درد تو و امثال توام من اشکم ، من همون آه جانسوز توام پس نیستم کن که زنده به نیستنم

( همراز نشونی از خودت بده ... ) 

خوب بگو واضح بگو عذابتو  ، بریز رو شونه های خستم بریز ... من کوه صبرم من کوه دردم من عذابم بگو بذار بار هر دومون سبک شه من نه مردم نه زن من از جرگه آدمیان نیستم من آتشم من عذابم من منتهای جنونم من اما هیچکس نیستم .... همراز من بیا این یک التماس نیست این نیاز آدمیته و من آدم نیستم اما تو هنوز حیفی که بسوزی بیا کار سوختن رو به من بسپار و تو خودت بساز بیا من روحتو با زخم نوازش میدم بیا تا بفهمی عذاب تازه ابتدای زیستنه

 من کسی هستم که ابلیس رو به زانو در آوردم من لایق آتش بودم اما

تو بگو همراز ... آیا ابلیس حق عاشق شدن بر فرشته را ندارد ؟؟؟؟ تو بگو اگر من ابلیس بودم او چه بود که ابلیس در برابرش به خاک افتاد ؟؟؟ تو بگو همراز ابلیس آدم شد او که فرشته بود چرا ؟؟؟؟ تو بگو شکستن ، سوختن ، جنون حق بر خاک افتاده بود ...؟؟؟؟ من گرگ هار بودم او چه بود فرشته نجات ؟؟؟؟ تو بگو من وحشی ... من خونخوار ...

همراز دارم میمیرم .... همراز.....

 

 مهمون ناخونده قصر عذاب خوش اومدی همدردیم شاید چون من خود دردم تو رو میفهمم می خوام برای تو ، برای تو که پای روی زمین سخت عذاب گذاشتی شعری بنویسم که شاید جواب خیلی از سوالهات باشه  

 

گرگ هاری شده ام هرزه پوی و دله دو

شب در اين دشت زمستان زدهء بی همه چيز

ميدوم ، برده ز هر باد گرو چشمهايم چو دو کانون شرار

صف تاريکی شب را شکند    همه بيرحمی و فرمان فرار

گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر

کرده چون شعلهء چشم تو سياه

تو چه آسوده و بيباک خرامی به  برم

آه ، مترسم ، آه .....آه ميترسم از آن لحظهء پر لذت و شوق

که تو خود را نگری    مانده نواميد زه هر گونه دفاع

زير چنگ خشن وحشی و خونخوار منی

پوپکم ! آهوکم

چه نشستی غافل ؟!  کز گزندم نرهی گر چه پرستار منی

پس از اين درهء ژرف جای خميازهء جادو شدهء غار سياه

پشت آن قلهء پوشيده ز برف          نيست چيزی ،خبری

ور تورا گفتم چيزه دگری هست ،نبود

جز فريب دگری

من از اين غفلت معصوم تو ای شعلهء پاک

بيشتر سوزم و دندان به جگر ميفشرم

منشين با من و با من منشين

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟

تو چه دانی که پس هر نگه سادهء من          چه جنونی ، چه نيازی چه غميست

يا نگاه تو ،که پر عصمت و ناز ،              بر من افتد ؛ چه عذاب و ستم ايست

دردم اين نيست ولی ،                             دردم اين است که من بی تو دگر

                        از جهان دورم و بی خويشتنم

پوپکم ! آهوکم

تا جنون فاصله ای نيست از اينجا که منم

مگرم سوی تو راهی باشد   چون فروغ نگهت  

ورنه ديگر به چه کار آيم من

بی تو - چون مردهء چشم سيهت

منشين امــــــا با من ، منشين

تکیه بر من نکن ای پردهء طناز حرير

که شراری شده ام

                                                                    پوپکم ! آهوکم

اینو مینویسم واسه اون عزیزی که گفته بود منو

میشناسه که خودش اگه این وبلاگو بخوونه میدونه با اونم :

من عذابم تو منو میشناسی شاید به خاطر اینکه تو هم

 درد عذاب و کشیدی من رنگ تنهاییم رنگ عذاب رنگ

 خورد شدن من درون توام اگر همرنگیم تردید نکن خیلیا

با من آشنا هستند چون طعم تلخ وزهرآگین عذاب رو

چشیدن من صدای تپشهای قبهای رنج کشیدم من

صدای دل انگیز سوختنم در آتش من زاده تنهاییه خدا

هستم من عذابم اما هیچکس نیستم تو منو میشناسی

 من رنگ نگاهتم من هستم من اون سوزش شبانه

تنفس سردتم شک نکن ما همسایه ایم من سایه ی

تنهایی توام اگر سایه ای نداری من سکوت شبم صدای

 هوهوی بادم توتنه درختای یخ زده من روحتو میفشارم

 وقتی یادت میاد عذابو تجربه کردی من عذابم اگر منو

میشناسی

 

این بار از خودت نشونی برام بذار اگر منو شناختی باتو بودما

واسه همه اونایی که حبس ابد تو تنهایی مجازات عشقشونه

این شعر شاید قدیمی باشه اما برای منه من اینو تقدیم میکنم به خودم زندونی ...  ( این واسه تو مینویسم لعنتی حتی بعد از مرگم حاضر نیستم از عذابت دست بکشم )

یه زندونی افتاده گوشه ی دیوار
می گن میخواد بمیره با طناب دار
می خواد هر جوری شده بکنه بره
شب و روز دنبال راه فرار

گفتن بهش از خوبیا رد شده
حالا دیگه بدی رو بلد شده
گفتن بهش حبسشو بریدن
محکوم به حبس ابد شده

حالا محکوم به مرگم به جرم بی گناهی
می گیردت می دونم اگه کشیدم آهی
توی زندون چشمات من حبسمو کشیدم
نتونستم بمونم نفستو بریدم

گفتن بهش وقت مرگش نزدیکه
می برنش وقتی هوا تاریکه
آویزونه بین مرگ و زندگی
به بندی که مثل یه مو باریکه

این روزا هر چی می خواد بهش می دن
از اون دنیا قصه های خوب می گن
کار همه دلداری بی خوده
ازرو ترحم می گن و بعد می رن

اگه جونمو بگیرن روهم هنوز همین جاست
واسه کابوس شبهات میام هر جا دلت خواست
دیگه پشت میله نیستم توی زندون چشمات
دیگه منتی سرم نیست جنازم موند رو دستات

کم غصتو خوردم تو این چار دیواری
حالا حوصله واسه دیدنم نداری
کم سوخت دادم پات کم بود واسه چشمات
آرزوش تو دلم موند حتی یه ملاقات

حالا محکوم به مرگم به جرم بی گناهی
می گیردت می دونم اگه کشیدم آهی
توی زندون چشمات من حبسمو کشیدم
نتونستم بمونم نفستو بریدم بریدم بریدم


 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

                                                            

 

                                                         

 

چرا عذاب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگه آخه چرا ؟ چرا عذاب ؟؟؟

میگم آخه اگه بگم تنهام که خیلی عذابه اگه بگم شکست خوردم که خیلی

 عذابه اگه بگم دارم میسوزم

 بازم همون عذابه پس میبینی من بازم عذابم   من میخوام تا آخره عمر در

 عذاب باشم عذاب زندگی من

 هیچکسی مثل خودم رو ندیدم از عذاب لذت ببره من مار خوردم تا تبدیل

شدم به این اژدهای وحشی

من عذاب خدام واسه همه حتی واسه عذاب حتی واسه ابلیس حتی

واسه خودم

منم یه تقویم پراز زمستون چله نشین دلی دربو داغون

سال کبیسمو شگون ندارم از هیچکسی خاطره ای ندارم

جز یه نفر که دربو داغونم کرد ، بره بودم گرگ بیابونم کرد

اما دلم تو غربت بیابون از راهی که رفته نشد پشیمون

دل ای دل دیوونه کی قدرتو میدونه برو فکر خودت باش پر از گرگ زمونه

باز منتظر نشستی آب میشی دستی دستی

تو هم باید مثل اون دلش رو میشکستی

 

پشت پلکت
قصه ای از عشق پنهان
با دو دست شوق قلبم کاش می شد می نوشت
اما یکی آمد
و یک احساس از یاس تو پرپر شد
دلم انگار می فهمید در انبوه غریبی ها
رفاقت ها چو خنجر شد
و قصه در سکوت بی جوابی مرد
اینجا بود وقتیکه زمین آغاز حسرت شد
زمان پردازش بی وقفه ی تکرار غم ها بود
صدا راه فراری بود خود تاریک و بی روزن
و عشق
آواره ای بی سرزمین در راه نفرت شد
تمام سهم رویا از ترانه
تلخی یک حادثه از لحظه ی برخورد سنگ و شیشه ی ما بود
میان ماندن و مردن
نمی دانم ولی ایا ندامت را ندیمی بود ؟
یا در پشت دیدار دو بیگانه
کسی از آشنایی ساز می زد ؟
صدایی آشنا می گفت :                                                        
دراین بیراهه راهی هست
ولی حتی در اینجا هم نمی مانم
سخن های حکیمانه
خیالی خام بیش من را نیست
که من حتی خودم را هم نمیدانم...

 

 

 

 شاید خیلی از شماها طعم تند و تلخ عذاب و چشیدید

شاید خیلیاتوون خیلی تنها بودید ولی دیگه وقتشه همه

 چیو بریزین بیرون من اینجا مخوام به خودم و به همه اون

 چیزایی که زندگیمو ازم گرفت منو عذاب داد فحش خارو

مادر بدم نفرین به هرچی نامرده که عشقتو ازت میگیره

نفرین به همه اون سفیدیای خوشگل که زندگیتو سر

 فندک به باد میده جماعت من تو عذابم یکی اینو به اون

لعنتیه بی همه چیز بگه

آی دنیا بیزارم ازت

 

خب داشی بسه دیگه بیا باز عذاب و دود کن بیخیال رو

این صندلی تنهاییت بشین و دود شدن آرزوهاتو نگاه کن

 بیا پک بعدی سوز دله

ای زندگی سیرم ازت

 

 

عذاب

اینجا خانه عذابه هرکی خوابه خوش به حالش ما به بیداری دچاریم

اینجا جاییه که فقط درد هست و بس هرکی تو عذابه بیاد اینجا اینجا از تنهایی لذت میبریم اینجا قصر با شکوهه تنهایی و من سلطان عذاب

اینجا درد معنا یدا میکنه اینجا هرکی هر دردی داره بهش میگم بیا در آغوشم من معنا جنونم من ترجمه دردم من عذابم

من از همیشه عذاب بودم و هستم تو زندگی عذاب تو خواب عذاب تو عشق عذاب تو خوشی عذاب تو تنهایی عذاب

بیا همدرد من بیا اینجا فراتر از جسمه اینجا جاته اگه روحت تنهایی رو درک کرده اگه عذاب کشیدی

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی با اشک دو دیده طرح دریابکشی

تا خلوت من هزار فرصت باقیست تنها نشدی که درد ما را بکشی

اینجا جای غر زدن ُ نالیدن اینجا جای تخلیه روانیه هر کی با ما حال کنه ما باهاش حا میکنیم هر کی میخواد دسترسی نوشتن تو وبلاگ عذاب و بگیره یه ایمیل به من بزنه  ID من : A_AZAAB@YAHOO.COM

هر کی میخواد با عشق به تنهایی زندگی کنه دور همه عشقای آشغالیو خط بکشه از قید و بند رها بشه بیاد به عذاب کده من منتظرم من چه با شما چه بی شما مینویسم و فقط مینویسم پس چه بهتر با شما