
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!
نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟
که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟
مرا اینگونه باور کن

جرمم چه بود ؟؟ جز سوختن ... جز ساختن ... من بد بودم قبول تو چی بودی ؟ من لجن بودم توچی ، قهرمان بودی نه ؟ آمدی من جسم نداشتم اما روحم پاک بود روحم را شکستی .. سوزاندی ... تو چی بودی ؟ نفرین به تو که عشقو که رفاقت رو که تمام هستی من خاکستر کردی لعنت به اون چشمای سیاهت که هنوز از یاد خماریش ، یاد خیسی چشمان اشک آلودت ، یاد آرامش مسحور کننده اش دیوونه ام میکنه لعنت به دوستت دارمهات لعنت به عشق لعنت به تو ....

