دیشب وجودم سوخت دیشب هستی عذاب به تاراج برده شد دیشب عذاب با خنجر نفرت زخم عمیقی بر زخمهای کهنه کشید و و دیشب عذاب به انزوای خدا پی برد ، دیشب عذاب بیش از همیشه بود و تنهاتر از همیشه کنار بستر اندوهش دو زانو زده بود و با نفرت به بقایای عشقی خیره شد که جلوی چشمان بی روحش پرپر میزد ، عذاب دردها ر کشید و در تمامیت خودش غرق کرد و بعد نفس عمیقی ریه هایش را از دود خاکستریه زجرهای بی پایان پر کرد و ... عذاب دوباره تنها بود ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 11:26 توسط عذاب
|