غريبانه هاي عذاب
و عذاب زاده تاريكي بود ، عذاب بندهاي دلبستگي را گسسته بود عذاب بي صبرانه در نگاه چشمان سياه لغزيده بود
تا عذاب سراسر درد شد درد را چشيده بود
آنگاه كه وانمودم سپيدي را وانمودي سياهي را شايد براي اينكه دلمان مي خواست دورترين سادگي را دريابيم
و سوختم كنار خاطرات و درد از گرگ هار عذاب ساخت ديگه هيچكس عاشق چشمان بي فروغ و بي روح عذاب نمشه ديگه هيچكس دل به سياهي چشماني كه در انتهاي نگاه سرد و مرگبارش هنوز قفس آهنين غرور ميدرخشد خوش نخواهد كرد عذاب غريبانه ميميرد چرا كه ديگر كسي دستان پر مهرش را براي لحظه اي عاشق شدن نخواهد فشرد قلب عذاب سراسر پوچي ، سراسر بيهودگيست شايد فردا عذابي نبود ...

و عذاب زاده تاريكي بود ، عذاب بندهاي دلبستگي را گسسته بود عذاب بي صبرانه در نگاه چشمان سياه لغزيده بود
تا عذاب سراسر درد شد درد را چشيده بود
آنگاه كه وانمودم سپيدي را وانمودي سياهي را شايد براي اينكه دلمان مي خواست دورترين سادگي را دريابيم
و سوختم كنار خاطرات و درد از گرگ هار عذاب ساخت ديگه هيچكس عاشق چشمان بي فروغ و بي روح عذاب نمشه ديگه هيچكس دل به سياهي چشماني كه در انتهاي نگاه سرد و مرگبارش هنوز قفس آهنين غرور ميدرخشد خوش نخواهد كرد عذاب غريبانه ميميرد چرا كه ديگر كسي دستان پر مهرش را براي لحظه اي عاشق شدن نخواهد فشرد قلب عذاب سراسر پوچي ، سراسر بيهودگيست شايد فردا عذابي نبود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 16:51 توسط عذاب
|