مهمون ناخونده قصر عذاب خوش اومدی همدردیم شاید چون من خود دردم تو رو میفهمم می خوام برای تو ، برای تو که پای روی زمین سخت عذاب گذاشتی شعری بنویسم که شاید جواب خیلی از سوالهات باشه
گرگ هاری شده ام هرزه پوی و دله دو
شب در اين دشت زمستان زدهء بی همه چيز
ميدوم ، برده ز هر باد گرو چشمهايم چو دو کانون شرار
صف تاريکی شب را شکند همه بيرحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعلهء چشم تو سياه
تو چه آسوده و بيباک خرامی به برم
آه ، مترسم ، آه .....آه ميترسم از آن لحظهء پر لذت و شوق
که تو خود را نگری مانده نواميد زه هر گونه دفاع
زير چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم ! آهوکم
چه نشستی غافل ؟! کز گزندم نرهی گر چه پرستار منی
پس از اين درهء ژرف جای خميازهء جادو شدهء غار سياه
پشت آن قلهء پوشيده ز برف نيست چيزی ،خبری
ور تورا گفتم چيزه دگری هست ،نبود
جز فريب دگری
من از اين غفلت معصوم تو ای شعلهء پاک
بيشتر سوزم و دندان به جگر ميفشرم
منشين با من و با من منشين
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه سادهء من چه جنونی ، چه نيازی چه غميست
يا نگاه تو ،که پر عصمت و ناز ، بر من افتد ؛ چه عذاب و ستم ايست
دردم اين نيست ولی ، دردم اين است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خويشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نيست از اينجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغ نگهت
ورنه ديگر به چه کار آيم من
بی تو - چون مردهء چشم سيهت
منشين امــــــا با من ، منشين
تکیه بر من نکن ای پردهء طناز حرير
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم
