اسمتو گذاشتم همراز جالبه من تا به حال همرازی نداشتم و تو ... نمی دونم شاید تو ...

من سوختم من آتیش رو لمس کردم من اونقدر در آتیش  سوختم که کم کم جزئی از آتیش شدم شدم ابلیس تا عاشق شدم اونوقت بیشتر سوختم اینبار فقط سوختن نبود اینبار خورد شدم خاکسترم به باد رفت من تو دردم ذوب شدم من نابود شدم وقتی برخاستم تبدیل شدم به عذاب شدم تمامی درد شدم جهنم ... و من عذاب شدم ، شدم سراپا تنفر

تو اگر توی دادگاه کسانی رو محکوم میکردی من توی این دادگاه محکوم به مرگ شدم من زندگیمو آتیش زدم من هستی مو سوزوندم من فراموشم از این دنیا ....همراز من هیچکسم من فقط حس درد تو و امثال توام من اشکم ، من همون آه جانسوز توام پس نیستم کن که زنده به نیستنم

( همراز نشونی از خودت بده ... )