گرگ هار چشمهاشو میبنده به یاد نوازشهای دستی می افته که با چنگهاش صورتشو زخمی کرده بود جای دستها رو لمس میکنه به یاد چشمهای سیاه ، به یاد نگاه جادوییش میافته اشک توی چشماش حلقه میزنه ... گرگ هار از خودش پرسید چه چیزی تو رو به این وا داشته که بخوای کسی رو در عذابت راه بدی و دلش امیدوارانه پاسخ داده بود عذاب و عذاب خندیده بود روح عذاب دستهای گرگ خسته رو فشرده بود : ما با همیم دوست من تو خود عذابی عذاب نباید فریب اشکها رو بخوره فریب ناله هارو جسم رو رها کن به من بپیوند به دردها گوش کن که چگونه جسمها رو در هم میشکنه به تپشهای نامنظم قلبهای خورد شده غرور های له شده دل بسپار به زخمهای شانه های خسته نگاه کن تو عذابی به من ایمان بیاور تا تو را به اوج برسانم و عذاب متولد شد ....

وامروز عذاب با حسرت  از ایوان قصر یخی اش به آسمان نگاه کرد هیچ ستاره ای متعلق به او نبود عذاب در عذاب بود عذاب می سوخت و چشمان بی فروغو بی روحش به تاریکی سلام میکرد  هنوز لذت ضربات چنگها رو حس میکرد طعم خوش انتقام هنوز زیر زبونش بود او گرگ هار نبود حالا عذاب بود و بس اما هنوز از یاد آوری چشمهای سیاه وجودش میلرزید ....عذاب در عذاب بودنش می سوخت شاید فردا پایان سوختن بود اما ....عذاب با تنفر عشق رو بووید و زیر پا گذاشت مبادا عطر عشق دل سنگیش را نرمتر سازد و عذاب ...میسوزد و می سازد واین اوج عظمت روح عذاب بود ...