تنهایی و تنهایی مفهوم زندگی شد و زندگی آغاز بدبختی و بدبختی آغاز درد و درد مفهوم عذاب شد و عذاب مثل همیشه نبود عذاب درد بی رفیقی درد بی همدمی را چشیده بود عذاب بی وقفه در خود غرق شده بود دودها چه اندازه دوست داشتنی هستند وقتی با ولع به کامشان می کشی تا درد را پنهان کنند کلمات پراکنده و آشفته پنجه بر دیواره های پوسیده قلب عذاب میکشند خواهان رهاییند و عذاب کلمات زندانی را رها نمی کند در بستر نگاهش کلمات تر میشوند و عذاب ایستاده میمیرد بغض همچون اژدهایی خشمگین خود را بر گلوی عذاب میکوبد عذاب جاری نیست عذاب فانی نیست عذاب فقط تنها بود و تنهایی سر آغاز عذاب شدن .. دود میشوند همچون حلقه های رنگینی که کامتان را تلخ میکند تنهایی دود می شود و دود در فضای بی انتهای درد پنهان میشود هرگز کاش نگفتم اما ...

و عشق درد مشترک میان ماست با همه         کسی که شعر گفته یا کسی که تار میزند

خدا کند به وعده اش عمل کند که گفته بود      شبی به جرم عشق خود مرا دار میزند