وبودن چه مفهومی دارد که بدونی هیچکس برای تو نیست و بدونی با زبون خودت قول دادی که عشقتو آزاد بذاری ... چه تفاوتی داره که یه زمانی فکر میکردی چشمایی به وسعت آسمان شب تو رو احاطه میکنه؟؟؟ یه وقتی گرگ بودی و حالا عذابی ... به نظرت عذاب و گرگ تفاوت چندانی داره ؟؟؟ به نظرم نداره وچقدر اطمینان داشتم که این دوره تمومه و چه ساده از دستم رفت دیگه حتی نمیتوونم به انتقام فکر کنم ... من باختم .. چه جالبه وقتی فکر میکنی همرازی هست اما نیست و سامان به اندازه تمام رفیقا و شقایق به وسعت تمام نفرتها ... و گرگ به ایمان تمام هم دردها و در انتها سکوت در بی محتوایی تمام ابراز همدردی ها و همرازی ها و رفیقان و دشمنان ..
از همه متنفرم بیزارم از رفیقای ظاهری بیزارم و از خودم متنفرم که زنده ام اما پرنسم نیست عذاب بی پرنس جز خاکی مرده ... ای خدا منو بکش ... منو بکش من زندگی و نمی خوام ازت متنفرم زندگی ازت متنفرم

کاش دوباره کنارم بودی دوباره با اون صدای دلنشینت منو صدا میزدی ... دوباره ... دوباره
کاش اونشب فریب اشکهاتو نخورده بودم و زده بودمت کاش اونشب بتی که با دست خودم ساخته بودم رو خورد میکردم کاش اونشب دل به بوسه های گرمت خوش نمیکردم کاش نرفته بودی کاش نمی باختم کاش عاشق بودی کاش ...

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 23:50 توسط عذاب
|