چشمانش میسوخت انگار به آتش خیره شده بود گویی این عذاب نبود بازهم خیره نگاهش کرد نامش به لبهای خسته اش جاری شد او را صدا میزد ...

 چه نزدیک و چه دور درست مثل خدا ...

 

باز دارم میلغزم اینجا کناره آبخوریه دستانت میافتم چه راحت مرا در دستانت میچرخانی مثل تسبیحی سرگردان از من دست نمی کشی به جسد این قلب هزار تکه هم رحم نمیآوری آمده بودی عیادت ؟؟؟؟؟

وحشی میشوم مثل تمام لحظه های انتقام به چه گناهی مرا سوزاندی گرگ میشوم نعره ام تمام پیکره تندیس وارت را میلرزاند که مرا تا افلاک لرزاندی فریادم به گوش هیچکس جز نگاه خیره ات نمیرسد و سکوتم پر ازفراد نامت بود آنهم حالا ... حلا که من نیستم حالا که گرگ زخمی بیش نشده ام که مرا با لگدی از خود برانی اما من " پات " نیستم من نه از هوس گوشتت را پاره پاره کردم نه از شهوت تن به اسارت دادم

گرگ تنها به خدا عاشق بود

 

وتنهایی ناقوسش را مینوازد در گوش های کر عذاب و عذاب با خود اندیشید چه چیزی در لا به لای آن پیچ و تاب شب گیسوانش مرا غرق میکند به تمام شبهای عذاب میاندیشد ....گرگ خوونخوار ، شاید محمد ، شاید سامان شاید .... " بارون تابستونی " بر تن خسته مرهم شود شاید ... از شایدهایم و از تو متنفرم

و هنوز تا همیشه عذابم آری عذاب و عذاب معنای عشق در اوج تنفر معنای فریاد در نهایت سکوت شب و تو پاداش عذابی تو بهای عشقی تو سزاوار عذابی که باید تقاص جنون مرا از سیاهی فریبنده چشمانت بپرداری آری من عذابم

 

قصه ای از عشق پنهان با دو دست شوق قلبم کاش میشد مینوشت اما

 

یکی آمد                  و یک احساس از یاس تو پرپر شد

دلم انگار میفهمید در انبوه غریبی ها                              رفاقت ها چو خنجر شد

 

اینجا بود وقتی که زمین اغاز حسرت شد 

 

و عشق آواره ای بی سرزمین در راه نفرت شد