و عذاب زاده تاریکی بود و تاریکی بخیل نور بود .... عذاب ایستاده بود به بلندای قصری متروک غرق در وجودی گناه آلوده از عشقی ناکام به پهنای غربت کویر در انتهای دستانی که به افلاک میبردندش و او نمی خواست تن به نور دهد که نور لایق عذاب نبود غرق در کابوس نگاهی مخمور و جادوییی غرق در وحشت دستانی دور آغوشی سرد و برهنگی روح یک موجود ... و چه ساده بودند زمانی که عذاب به او میگفت " با من منشین " و او در دیاری دور دست جدا از تمامیت بدی ها عشقی پاک ، عذاب زخمهایش را لیسید بنا به عادت گذشته گرگهای زخم خورده ... دستان ریشه وارت چه آسان طناب شد ... همرازم را آزردم ... صدا در گوشش خندید مستانه و غریب – تو به او گفته بودی - .. نه .. نه من - تو گرگی گرگ را چه باید و چه شاید که زخمی را مرهم باشد – همراز نمی خواستم تو را برنجانم ... با من نباش برو خواهش میکنم نگذار او هم مثل من شود یادت نرود به او بگویی " دوستش داری " که میدانم بیش از دوست داشتن است همراز به او بگو نگذار حسرت یک بار که مست از جام عشق به تو نگاه میکند رنگش مثل رنگ چشمان عذاب شود به او بگو و برو از من دور شو ... صدا مستانه میخندد – گرگ را چه به از خود گذشتگی ؟؟؟ - عذاب .. به گرگ خونخواری اندیشید که چه بی دلیل شبیه او بود مثل او هار و افسار گسیخته مثل او وحشی و بی قرار...

و دود در پهنه بیکرانه شب مرا به سخره میگیرد که چشم از دنیای زیبای آدمیان ببندم و عذاب میشوم و عذاب خدا برای زمینیان خسته تر از ابرها و عذابم عذاب وجود یک گرگ زخمی در کویر تنهایی به " عشق " میاندیشم و زیر تازیانه نگاه تو جان میدهم گرگ اسیر زیر آوار عشق مدفون میشود شاید هرگز وجود نداشته و بودنش همواره بسته به چشمهایی سیاه و وسوسه انگیز که زیر چتری از مژگان یکدست گرگ را جادو میکرده و حالا با رفتنش ....
