این وبلاگ آپ شد بعد از یک سال من برنگشتم فقط از بر "گشتم" همه منو حفظ میشن مثه شعرای حافظ به هم میگن به درک یه ارازل از زمین کم شد اینجا جای عذابه و من انقدر سوختم و سوختم و سوختم که دیگه حتی عذاب هم نیستم

 

مینای من  من سوختم بی تو هنوز و تا همیشه شبیه همه روزهای رفته هی سرد شدم و سرد شدم تا عاقبت کودکی روحم با خیال تو آتش گرفت و سوخت هنوز از عطش خیال چشمهای تو به هیچ چشمه ای دل نبسته ام و وای به حال دلم

باید سیاه شویم مثل چشمانت مثل روزگارم و سوخته شویم مثل جوانی  ام مثل دلم ...


سلام به همه و یا شاید خداحافظی ... دلم برای همه شما تنگ شده بود مثل آخرین درخواست یک محکوم به دار ساعت ۳:۰۳ صبح دارم منتقل میشم اما ... همراز هیچکس مثل تو نتونست ثابت کنه دوستی ارزش داره یه خبر خوبم بهت بدم سامان ازدواج کرده امیدوارم خوشبختیت آخرین خبری باشه که تو نظرات برام میذاری منتظره این یه جمله هستم "عذاب ... دارم ازدواج میکنم   با کسی که عاشقشم " منو بیخبرش نذار اما بیخیال من باش

سعیده دلم برات تنگ شده هنوزم نوشته هات رنگ خونه دله

از شقایق خبری نیست

از هیچکس ...

خداحافظی...