این یه خط و اضافه میکنم واسه اولین و آخرین بار که دارم با مخاطب مینویسم اینجا کسی حق اهانت نداره حق فحش دادن نداره پا رو دمم نذارید که هار شدنم بد فرمه آقای یا خانوم هیچکس که حدس میزنم پسری  شقایق خانوم که از آشناهای قدیمی من از کسی دعوت نکردم تشریف بیاره اینجا هرکی حال نمیکنه با وبلاگ من بره به جهنم شمایی که هنوز تو دهاتتون یاد نگرفتید که دوست نتی یعنی چی اینجا همه دوستن با تمامه نفرتاشون من تا اینجا التماس نکردم ایجا نفرینکده اس اینجا به اندازه کافی نفرت و عذاب موج میزنه شما عذاب و واسه خودتون رزرو نکنید

اینم واسه شماس اگه خیلی مردی بیا تو چت تا توجیه ات کنم چند چندیم؟؟ من اجازه نمیدم کسی اینجا به رفقای من توهین کنه همراز ، اویس ، سعیده ، محمد ،  همه و همه  حتی شقایق ، دوستای من هستن منو وحشی نکن  اینجا همه به میل اینجان نه به زور اگه با من حال نمیکنی مطمئن باش واسه تو ننوشتم تو برو تو این دنیای سگی خوش باش و عذاب و به حال خودش بذار انقدر حرص انتقام از یک نفر تو من زیاده که حتی تف کردنم هم به تو نمیرسه دوست من ،  هرکی میاد اینجا میاد تا روحشو با عذاب تسکین بده میاد طوفانو اینجا به آرامش برسونه  پس خرابش نکن این خواهش نیست دستوره

عزت زیاد

 


عذاب میسوخت آتش بهانه بود سوز از دل بود - دود آسمان را تیره کرد- عذاب دوباره هار شده بود هوس دریدن کرده بود دستانش را به بلندای گیسوان چون شبت بالا برد تو اینجا نیستی شب تولد عذاب در آغوش دیگری به سر خواهی برد چه کسی گرمای تو را از او گرفته عذاب نعره میزد چنگهایش را در سنگ فرو میکرد سرش را به سنگ میکوبید - هیچکس جلودارش نیست- دل به رویای شبانه بسته بود که دوباره در کنارش باشی اما تو آنجا پیکت به نام که بالا رفت لعنت به عذاب ... لعنت به رنجی که تو بر عذابم افزودی

من عذابم عذاب تو به وسعت یلدای عاشقان در وصال من عذابم تا روحت را در مشتم بفشارم تو را از زندگیم تف کنم اما تو چنان با من آمیخته ای که انگار وجودم را پوست پوست میکنم تو را درهم میشکنم خود خورد میشوم تو میایی من میروم از دنیا به خماری چشمانت نئشه میشوم به نگاه مست تو  لعنت به آن نگاه به آن چشمهای سیاه به آن نگاه شیرین ... لعنت به تو روزی موعد انتقام فرا میرسد تو را زیر چنگالهای خشمم میدرانم و گلویت دیگر جز زخم خنجرم جای هیچ بوسه ای نیست ... بگو زیر چتری به بزرگی چه کسی میایستی در این باران ... چه کسی برف از خرمن شب موهایت میتکاند بگو تا تو را با او روانه جهنم کنم تف بر من که هنوز دیوانه ام  یه روز انتقام عذابو ازت میگیرم حرومزاده

 

همراز کاش نرفته بودم ... کاش بودی و میفهمیدی چه عذابی کشیدم

پرنس من روز انتقام نزدیک است .. من دیوانه ام مستم ...

حرف های ما هنوز نا تمام . . .

تا نگاه می کنی وقت رفتن ست

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آری. . .

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چه قدر زود دیر می شود !