باران میبارید نه از آسمان و نه از چشمهای سرد و بی روح عذاب ، قله سنگی بارانی بود و عذاب زیر بارانی از تنهایی و اندوه در کنار بقایای خون آلود قلب چند تکه اش ایستاده بود و عذاب عذاب تنها تنهایی بود چشمهایش را بست او گریخته بود دیگر هرگز بازنمیگشت درست در شبی مثل امشب که شاید دیشب بود دستان سرد پرنس را بوسیده بود دستانی که او را از خود رانده بود عذاب تنها بود و هیچکس درآن برهوت او را صدا نمیزد عذاب غرق در رنج بی پایان وجودش بود گرگ تنهای عاشق درمانده تر از همیشه بودپرنس با قولی که از عذاب گرفته بود برای همیشه رفته بود و عذاب ... عذاب بود و بودنش مفهوم درد بود زخمهایش یادگاری موهبت " عشق" وجودش سراسر نفرت سراسر جنون میخواست حمله کند به خودش که چگونه باز پرنس او را فریفته بود باز حمله ور شد به خودش و به خاطراتش ... خاطراتی که سوخت و نابود شد ...
گرگ تنها در حصار تنهاییش بی رمق تر از همیشه ایستاده بود خون از زخمهای دلمه بسته اش جاری بود طعم شور خون زیر زبانش رفت دوباره وحشی شده بود دوباره افسار گسیخته دوباره مجنون ابلیس او را میخواند نامش را به آهنگی صدا میزد گرگ اندیشید " برای خداحافظی وقتی نیست " موعد هجرت فرا رسیده بود و گرگ گویی به دیدار پرنس افسانه ای میرفت چشمانش را بست تک تک اجزای او را به خاطر آورد " پیشانی بلند ، ابروان کشیده ، چشمان سیاه و خمار ، مژه های بلند ، نگاه دلفریب ... " وقتی نبود کسی در انتظار بازگشت او نبود پرنس برای همیشه او را رها کرده بود گرگ تنها نعره میزد چنان فریاد میکشید که گویی صدایش از اعماق زمین به گوش آسمان میرسید بهانه ای برای ادامه نبود عذاب به عکسهای قدیمی نگاهی کرد دستش را روی شیشه سرد و چشمان شاد پرنس در قاب کشید خون قرمز رنگ گرگ تنها ماسه های داغدیده را سیراب میکرد دوباره هوای دریدن و هوای کشتن به سرش زد او آنشب گریخته بود تا پرنس از خشم بی انتهای عذاب در امان بماند مبادا تیزی چنگالهای گرگ خسته بر تندیس عشقش خراشی بیاندازد با خود گفت " هنوز میپرستمش " سرش را بالا گرفت حضور خدا را حس کرده بود اما روی صدا زدن او را نداشت خیلی وقت پیش با او خداحافظی کرده بود به یاد تک تک دوستت دارمهای پرنس افتاد و نا خودآگاه اولین بوسه او را به خاطر آورد دوباره بدن نیمه جانش را تکانی داد با تمام وجودش فریاد کشید " خدا...به او بگو اسیرش بودم بگو... " و بعد نام پرنس را تکرار کرد تمام سلولهایش به خوابی عمیق فرو میرفتند جایی دور تر از اعماق قلبش میسوخت ... سقوط دستی که قاب کوچکی در آن بود را بر روی قلبش حس کرد پرنس به آغوشش بازگشته بود و عذاب ...آسمان شب کویر عذاب را هضم میکرد و عذاب رهسپار شده بود اما نمیدانست روزگار هنوز از این خسته تن دل نکنده
عذاب بازگشته بود....