داستانها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو ...

     بی تو میرفتم تنها تنها ...

                                 وصبوری مرا کوه تحسین میکرد

 

از تو دورم امروز و هر روز اما خیالت نه

 

                     سخت در فکر عبورم نمیشکنی چرا زانو بزن بانو ...

خسته ام از این سرما بی دلیل آنجا دیگر جای من نبود ترسیدم باز نفرت و وحشی بودنم گریبانت را بگیرد و راهی بجز بوسیدنت پیش رویم بگذارد هنوز شبهای مستیم با یاد خماری چشمانت پابرجاست هنوز وقتی وحشی میشوم گیسوانت در شب طناب نجاتم میشود و گلویت میعادگاه دندانهایم

 

دوری اما نه از من دوری مثل خدا شبهایمان نزدیک است شب های سرد زیر آن شال گردن تنهاییت روی آن نیمکت  خیس از اشکهای تو هنوز هم انجا عبادتگاه کافری مرتد از جنس عذاب است و عذاب زاده دردهای تاریکیست و عذاب روزی بی تو در این دامنه پرچین دامنت میمیرد – مستانه میخندم همانگونه که همیشه میگفتی برای خنده های من میمیری --- مرا به نیرنگت کشتی پرنس خائن قصه های شبهای یلدای عذاب دلتنگم به غربت همراز به نبودن چشمان تو و من هنوز و تا همیشه عذاب میمانم به امید لحظه لذت بخش انتقام --- اون روز زیاد دور نیست ---

دامنت شد خوابگاه خستگیم

اینچنین اغاز شد دلبستگیم

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او

یاد تو ما را بس است

آخر اتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا دل پروانه را  

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من  و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشق دیرینت گسسته تار و پود

گرچه آب رفته با آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود