از همتون متنفرم از تو پرنس که سر کرده ی همه نامردای زمینی

از تو شقایق که میای زخم از رو میزنی و منو میسوزونی

و از تو که هیچ وقت نفهمیدی عشق چیه

راستی سامان از تو هم بدم میاد که همیشه

سربزنگاه نجاتم میدی ... دوستتون دارم با همه نفرتم

 

آدم کجا زمیوه ی ممنوعه چیده بود

ابلیس با خدا به توافق رسیده بود

اثباتش این که سجده نمی کرد با غرور

روزی که پشت کول ملائک خمیده بود

انسان به هرجهت به معلم نیاز داشت

قاتل کسی است که کلاغ آفریده بود

یوسف نه از حیا به زلیخا نظر نداشت

بیچاره تا به حال زلیخا ندیده بود

زندان به داد یوسف بی پیرهن رسید

او نیز جامه ی عصمت دریده بود

این شعر ها به قیمت جانم تمام شد

مانند این غزل که به پایان رسیده بود

 

 شقایق خانوم بهت مژده میدم که بزودی بهت ثابت می کنم عرضه دارم یا نه و زبونتو نگه دار منم صبرم حدی داره واسه آبرو ریزی از تو بی آبروترم

یادت باشه گرگا بچه های از گله عقب مونده رو زودتر میدرن پس حواستو جمع کن عقب مونده واسه من مردن فقط خلاصیه واسم فرقی نمی کنه چندتا با خودم ببرم ...