
جای زخمهای همیشگی میسوخت عذاب با درد آمیخته بود بوسه آتش برلبانش بود احساس کرد شبیه پرنس شده ناخواسته و بیرحمانه داشت باعث سوختن کسی میشد که هیچ گناهی نداشت نمی دانست چرا نمی تواند با فریاد های همیشگی او را از خود براند نمی دانست چرا با او مثل بقیه نبود فقط می دانست نمی خواهد حتی خراشی بر پیکره اش بیفتد به یاد آورد که چگونه همه او را راندنند او ... به یاد حرفهای شقایق افتاد او راست میگفت اما همراز ... ؟؟؟؟ عذاب عذاب عذاب به لذت درد نیاز داشت باید میسوخت چرا نمی دانست ؟؟؟ جای زخمهای یادگاری بر پیکرش او را بیشتر سوزاند او گرگ بود این یک واقعیت بود واقعیتی به وسعت وجود او ....کاش همراز می دانست نعره های گرگ فریاد های خشمش تازیانه بی رحم خون آلودش او را نمی شناسد
*******
مرگ در قفس را نمی خواهم ، مستی جرم نیست ، تنهایی بهانه نیست من عاشق بودم
عشق زنجیر نیست مجنون دیوانه نیست عذاب وحشی شد ، زنجیر تقدیر نیست
گرگ عاشق شد عاشق دیوانه نیست ، دلبر اسیر دیو نماند ، دیو انتقام جو نیست
عذاب دیو است ، عذاب گرگ است ، عذاب وحشی ست ، عذاب اسیر است عذاب ...
گرگ ها هم عاشق میشوند
در گلوی تو چرک می کردم، لوزه هایم بزرگتر می شد
سفالکسین ها مرا خوردند، من و تو کاش یک نفر می شد
روی این تخت ظاهراً بد خواب قول هایت مرا عمل کردند
تو نبودی که دست های بدی با تنفر مرا بغل کردند
تو نبودی درست یادم هست: بالشم خیس می شد از گریه
تو نبودیّ و فکر می کردم به تمام گذشته هایم به...
به خودم حمله می کنم هرشب مثل یک گرگ واقعا ً وحشی
زندگی زوزه می کشد در من : نه! نگو که مرا نمی بخشی
«من» که از ترس در تو ، می میرم همه ی روزهای دلخور را
[ گوش هایم هنوز می شنوند، که صدا می زدند دکتر را... ]
به سِرُم/وصل می شدم به تو از، وصله های همیشه ناجوری
که به رگ های من نمی چسبی، تو به اندازه ی خدا دوری...
دور در خاطرات اخمویم ته ِ آن سال های نامرئی
ته شبگردی خیابان ها ، ته هم خانگیّ ِ من با کی؟!!
می نشستند دور میز شام ،صندلی های چوبی غمگین
روی دست تو گریه می کردم، مثل یک خالکوبی غمگین
سرفه ات سیر می کند من را وسط سفره های تو خالی
هیچ چی بعد از این نمی بینم، جز همین حفره های تو خالی
زیرکانه نفوذ می کردم زیر بدمزه ی زبانت باز
چرخ می خوردی از تن تلخم ! «دهنی» می شدم تو را در« ساز»
دُ رِ می فالگیر پیری که کف دست مرا بلد می شد
مثل تو آشنا می آمد باز مثل یک ناشناس رد می شد
باد سردي كه هي مرا مي برد سمت يك سردسير سيگاري
كه مرا مي كشد بدون دود در بخاري ّ خيس ديواري!
