گاهی وقتها تنهایی بزرگترین و بهترین راه عبور است و گاهی چشمهای خیس تنها راه نجات گاهی چشمها و ... و چشمهای تو امروز راه نجاتم بود اما به چه قیمتی ؟؟؟؟؟ به قیمت شکستن تو ..؟؟ به قیمت زخمی شدن روح لطیف تو ..نه هرچند من عذابم و هرچند عذاب و پذیرفتن عذاب یعنی پذیرفتن درد یعنی با رنج یکی شدن یعنی ... اما هنوز هم حاضر نیستم روح کسی را با خنجر کینه با خنجر انتقام بخراشم مخصوصا تو را که همراز و همدم لحظه های تاریکی بودی تو که پذیرفتی مثل یه روزنه در تاریکی دستان عذاب را بفشاری تو که هم قدم ثانیه های درد بودی تو که لحظه های سراسر رنج و درد عذاب را با خستگی هایت همراهی کردی چگونه تو را بیازارم چگونه من همه بدیهای دنیارا دارم من تمامیت عذابم اما هرگز و هرگز نامرد نبودم و نیستم .... بارها و بارها به تو گفتم از من حذر کن و نکردی من گرگ هاری هستم که تو هرگز چهره وحشی مرا ندیده ای من گرگ وحشی و زخم خورده ای هستم که جز شب کسی مرا پناه نیست همراز بگریز از من بگریز...

 

 

آن که مست آمد ودستی به دل ما زد و رفت

 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 

باران به شدت می بارید و عذاب برای مردن آماده بود رو به مرگ آغوش باز کرد مرگ اما بی رحمانه آغوشش را پس زد عذاب دوباره به یاد او افتاد .. خاطره ها را کنار زد چرا ؟؟ چرا نمی توانست کافی بود دشنه تیز با قلبش مماس شود و بعد تنها یک حرکت کوچک کافی بود اما چرا نمی توانست ... ؟؟ پرنس را مجسم کرد چه زیباتر از همیشه چه دل فریبتر از همیشه قلبش سوخت آیا این سوختن میگفت هنوز پرنس را می پرستد ؟؟ اگر عشق نبود پس نفرت چگونه او را تا این حد مجنون میکرد ؟؟؟ قلبش به شدت تپید مثل اولین بار که کنار پرنس در آن گوشه دنج نشستند و پرنس ... آه که خاطرات لعنتی اش تمامی نداشت عذاب آهسته خنجر پوستش را لمس کرد اما .. عذاب دوباره اندیشید همراز را به خاطر آورد در دلش لحظه ای را تصور کرد که همراز او را به اسم میخواند دلش عجیب لرزید تعلل برای چه بود همان دم کافی ست باید میزد اما نوری کوچک در دلش تابید کسی هنوز او را میخواست .. اما او پرنس نبود چگونه پرنس دیگر او را نخواسته بود قلبش به تپش افتاد باید مرگ را می بوسید باید به زور او را در آغوش میگرفت باید مثل اولین بار .... دستان سردی دستان لرزانش را گرفت و او را به نام خواند نعره ای کشید چرا ؟؟ چرا نمیشد تمام شود دشنه را بالا برد دستان قدرتمند دستانش را با شدت تکان میداد نام پرنس را زمزمه میکرد شاید غفلتا خنجر به او میخورد شاید بازی تمام میشد فریاد میکشید با دستانش گلوی ناجی اش را می فشرد کسی او را به عقب کشید ضربات پیا پی بر صورتش مینشست درد از صورتش نبود از قلبش بود عذاب دیوانه وار می خندید صدای قهقه اش با صدای گریه های کسی ادغام میشد فشار مختصری را در بازویش احساس کرد و خواب او را فرا گرفته بود ...