درد آغاز شد مانند ماری که تمام پیکرش را در چنبره اش می فشرد .. عذاب فریاد میکشید جایی فراتر از وجودش می سوخت او درد را در رگهایش خالی کرد نفسش سرد شده بود جرقه ای در دلش روشن شد شاید وقتش شده بود سعی کرد به پرنس بیاندیشد و در دلش نفرت او را کنار بزند از پس پرده نفرت او را مست در آغوش بکشد می خواست در آخرین لحظه عاشق باشد میخواست در آغوشش بمیرد دستان سردش را در دستان پرنس گذاشت صدای مست او گوشش را نواخت " عشق من ... بیا ..." و عذاب بی درنگ خود را در آغوشش رها کرده بود ... صدای گریه زنی از دور دست بگوشش رسید زن فریاد میزد و نامش را صدا میکرد عذاب می خواست پاسخ او را بدهد حرارت دستی را روی پیشانیش حس کرد آیا پرنس بود ... ؟؟؟؟ صدای ناله ها و نفرین های زن نزدیک تر شده بود عذاب این صدا را میشناخت اما به یاد نمی آورد او کیست ... احساس کرد بین زمین و هوا معلق شده به یاد آغوش پرنس افتاد اما کمی متفاوت بود آیا پرنس برای بدرقه او به دیار باقی آمده بود ... ؟؟؟؟

بیاد آورد کسی همین چند لحظه پیش صدا زده بود " عذاب..." او که بود صدایش را به خاطر نداشت ذهنش به سرعت کار میکرد ناگهان به یاد آورد " همراز... " صدای خود راشنید که از گلویش خارج شد زن هراسان پرسید همراز کیه ؟ مرد پاسخ داده بود " شاید اونو میگه ... ؟ " عذاب به هوش آمد نزدیک صبح بود تنش خیس بود جای بوسه های پرنس را نوازش کرد ... عذاب در آغوش مهربانی به خواب رفت...