
به دلم می گویم :
شاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم
شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست
برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
وتن خونی ورنجور وپراز تاول من
شاید این خانه بی رونق رویاهایم
ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی
مدتی هست دعا می خوانم
نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی
ومن بندی رویای زمین
قفسی جنس قناعت برو ساخته ام
قفسم کم رمق است
شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی
به دلم میگویم…..
به دلم میگویم…
ودلم میگوید :
همه اینها وعده ست
همه اینها سخنانیست که من می دانم
پر از شایدو ای کاش و پر ناباوری اند
به دلم میگویم:
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
شاید این بار سفر چاره کارم بشود
نیمه شبی ...
