آسمان غرید و آتش خشم عذاب شعله ور شده بود

عذاب ترسیده بود ، خون را از صورت خسته اش زدود چه آرام بود وقتی نرمی دستی ، پهنای آغوشی اونو در بر گرفته بود تا بگرید اما گرگ خسته با درنده خویی سینه عشق را خراشیده بود چه ظالمانه طرد میشد چه بی رحمانه میشکست و چگونه خنجرهای تیز گونه هایی که روزی جای لبهای تو بود را خراشیده بود و عذاب بی صبرانه در انتظار افول ماه بود شاید تاریکی محض حجاب چهره درنده اش باشد او میدانست و همراز را نمی درید همراز مثل تو نبود و عذاب فریاد کشید نمیدانست پرنس افسانه ای امشب در آغوش چه کسی خفته دستهای گرمش نوازشگر موهای چه کسی ست عذاب آتش گرفت و خاموش شد شاید او ققنوسی خسته بود که سوختن آغازی دوباره بودش چه کسی را میخواند  دوباره بر افروخته بود او چگونه میخواست ؟؟؟ او لایق نبود ؟ او که عذاب شده بود تا به پرنس برسه ... حالا پرنس او سر بر دامان چه کس داشت ؟؟؟

 

 ای مسافر ای غریبه چرا قلبمو شکستی 

رفتی و از من گسستی دل به ناباوری بستی

ای که بی تو تک . تنهام توی غربت وسردی            

    میدونم برنمی گردی شدی همرنگ دو رنگی

همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود     

                                چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود

 

                         چرا عوضی من داشتم ادم میشدم کثافت چرا تنهام گذاشتی

                                           چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟