
دیشب مثل همه شبها که عجیبترین هستند عجیب بود عذاب ؟؟؟؟ این کسی بود که او را میخواند و عذاب مستانه خندید از آن خنده هایی که سالیان سال بود بر لبانش فرو نریخته بود چه ساده بودند که اورا فرشته میپنداشتند حال آنکه او گرگی بیش نبود او عذاب بود و عذاب هرگز رفیق نبود عذاب بیاد تمنای نگاههای پرنس افتاد .... دود را بلعید شاید این آخرین و آرام بخش ترین قسمت زندگی عذاب بود ایا امشب زمان هجرت فرا رسیده ؟؟؟؟ کاش اینطور بود اما عذاب هم میدانست که این درد مدام به سرانجام نخواهد رسید با خود اندیشید
: شاید این وعده بیهوده به جایی برسد نیمه شبی ... واز این فکر به خنده افتاد به یاد همرازی افتاد که فکر میکرد میتواند مرهم باشد به یاد او که حالا عذاب جزیی از زندگیش کرده بود و نمی دانست تکیه به عذاب تکیه زدن به قانون انسان نبودن است کاش میفهمید کاش میدانست
آه میترسم از آن لحظه پر لذت شوق که تو خود را نگری
مانده نومید زهر گونه دفاع زیر چنگ خشن و وحشی و خونخوار منی
منشین با من با من منشین تو چه دانی که چه افسونگرو بی پا و سرم
تو چه دانی که پس هر نگه ساده من چه جنونی چه نیازی چه غمیست
یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد چه عذاب و ستمیست
همراز اینا مال تو بود این شعر بالارو با دقت بخوون خواهش میکنم
