آتش زبانه کشید ... عذاب لذت سوختن را در خویش غرق کرد پیکر گناه آلوده اش را در را از عشق تکاند مبادا گردی از محبت بر لباسش بنشیند ...چشمان سرد و بی فروغش را به آسمان دوخت هرگز ستاره ها را ندیده بود آنها چه ابلهانه چشمک میزدند انگار قصد دلربایی دارند ... عذاب پوزخندی زد آنها نمیدانند دلی نیست که برای بردنش تلاش کنند آنها نمیدانند این چشمهای خسته پرگناه این اندام درنده هرگز دیگر دل به چشمان چشمک زن ستارگان نخواهد بست عذاب درد آلوده خندید چه ساده هستند وقتی نمی دانند گرگها عاشق نمی شوند ... چگونه توانسته بود چگونه حتی لحظه ای اندیشیده بود کسی شریک درد ها ... عذاب نعره ای کشید به یاد لغزش موهای لخت بین انگشتانش افتاد به یاد آورد بازیچه بوده چگونه توانسته بود خود را بفریبد
دود بی ارده آسمان را تیره کرد عذاب عذابی فراتر را طلبید باید مجازات میشد سیگار بر پوستش بوسه زد سوختن آغاز بود درست مثل همیشه .. عذاب مرگ را صدا میزد اما ....

همیشه ماندن بهترین نیست ....
همیشه رفتن آن حضور ناب نیست...
گاهی میان ماندن و رفتن هیچ فرقی نیست
دلتنگیم ؟؟؟ باشد....
آنها غم مارا نبینند ؟؟؟ باشد ...
در خانه نشینند ؟؟؟ باشد ... اصلا مهم نیست

اصل درست این است که عزیزان ما در خانه دل ما جای دارندنرم و مهربان
