کنارم نشستی و چشم در چشمم خندیدی گفتم برو از من بکش بیرون خسته ام باز خندیدی و گفتی عذاب تو نمی توونی منو از خودت برونی سرت رو روی سینه ام گذاشتی و باز خندیدی و من نگران بودم از شوق وصلی که مال من نبود خاطراتم زنده می شد نالیدم : پرنس خواهش میکنم

وتو باز ..

دود سیگار چشمهاتو خمارتر از پیش میکرد منو پس نزن عذاب ... درآغوشم فشردمت چشمهات مثل همیشه بسته بود نفست را بووییدم آه چقدر آشنا بودی پرنس من اشکم روان بود که گفتی گریه میکنی عذاب ؟ ومن اشکم را با شانه هایت پاک کردم و گفتم نه ...

 

هردو مست و لا یعقل کنار تو بودم  گفتم پرنس آخرین باره و تو خندیدی باز و گفتی تو نمی توونی از من بگذری عذاب ... وحشی شدم اندامت تو دستم بود می خواستم بدرمت میخواستم اون چشمهای پر فریبتو در بیارم ..

دوباره از نو شروع می شد ....تو زیر آوار خشم من بودی من گرگ هار بودم مثل همیشه های دور ....

تو رو میکشم پرنس تو رو میکشم روزی خونتو با همین دستای سرد میریزم

 


باید از چی نوشت باید از کی نوشت از تو بنویسم یا من یا از او ... خسته شدم خسته از خستگی خسته شدن هایم دیشب اشک به سر حد جنون بردم و جاری نشد دیشب عجیب ماه سرخ بود و عذاب در انتظار عذابی میسوخت و عذاب اندیشید جای برخورد را روی صورتش لمس کرد آتش زبانه کشید عذاب دیوانه وار قهقهه میزد ... دوووووووووووود در لابه لای ابرهای تیره پنهان میشد ...... و عذاب محزون اما با لبخندی عجیب دستهای خدا را گرفت ... - چشمهای مست و بی پروا - می سوخت اما آتش پایان نبود آغاز رنج جدیدی بود آغاز زخم دوباره - آغوش داغ - عذاب فریاد میکشید و هیچکس صدای خورد شدن قلب آهنین او را نمیشنید حتی خدا بی درنگ لبخند میزد ستاره ها چشمک میزدند و عذاب ...

 

                                 

چشمهایم را میبندم و به روزگارانی برمیگردم که عذابی نبود جز قلبی ساده و بی آلایش که در کنار درختان چنار دست همبازی را میفشرد ... - لعنت به روزگار - ... دود و بد مستی .. جنون و فشار عذاب مرگ دستهای بی رمق عزراییل .. - چشمهای خمار و خیره - ..... عاشقی و پاکی لعنت به تو ای بد کردار نارفیق لعنت به من که بازیچه بودم لعنت به تو که عاشق بودی لعنت به او که دلت را برد... عذاب دیوانه وار می خندد دستهای جنون آمیزش اندام عشق را لمس میکند لذتی برای شکستن روحش را مینوازد چه آسان از دستش لغزیده بود

                                                            

 


داستانها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

                               بی تو می رفتم تنها تنها ...

وصبوری مرا کوه تحسین میکرد