X
تبلیغات
عذاب -

عذاب

باران به شدت میبارد و عذاب بی اختیار آغوشش را برای در برگرفتن باران باز میکند چه ساده بودند وقتی زیر باران کنار هم قدم زده بودند عذاب دندانهایش را از خشم به هم میفشرد قطرات سرد باران داغی تنش را بیشتر به رخش میکشیدند باران عجیب او را آرام کرده بود چشمهای خسته اش را بست و دود را در باران رها کرد ... " عذاب ... بارون منو یاد تو میندازه ؟؟؟ - یاد من ؟ چرا ؟ آخه جفتتون آدم و از خود بی خود میکنید ... " و عذاب مستانه خندیده بود ... چه بی هراس زیر بارون پرسیده بود پرنس چتر من میشی و پرنس ... "  عذاب خشمش را با فریادی بیرون ریخت پرنس مرده بود پرنس پرنس ... باران او را دوباره مهربان کرده بود پرنس زیر باران عزیز بود ... عذاب درد را در خود غرق کرد با تمام وجود سوختن را میطلبید ... کاش امشب زمان هجرت بود عذاب بی اختیار برای مرگ آغوش گشود اما مرگ هم او را پس زد آتش زبانه کشیده بود عذاب غرق لذت خود سوزی بود باران هیچ تاثیری بر آتش وجودش نداشت .. عذاب میسوخت .... همچون هیزمی خشک در آغوش آتش و آتش...

به تو میرسم تو بارون اگه حتی مرده باشی

اگه حتی به غربیه دلتو سپرده باشی

نازنین شکست من رو پای ساده لوحی نگذار

بذار تو قمار این عشق بازی و تو برده باشی

واسه تسکین عذابم میشه از دوباره دل داد

اما من سوختم و جز تو دل به هیچکسی نبستم

واسه من اگر چه مردی بعد اون حرفای آخر

اما زنده میشی از نو زیر بارون که میشم تر

با من تنهای تنها خیلی بد کردی عزیزم

اما تو سرود بارون نمی گم بهت ستمگر

پرنس نامردم هنوزم زیر این بارون که می ایستم یاد روزای بی نهایت طلاییمون یاد تو آغوش داغت زیر بارون عاشقت میشم و دستای تسلیمم و میبرم بالا هنوزم زیر بارون عاشقترینم ... امشب زیر بارون چتر کی شدی ؟؟؟آه .... چقدر این بارون و این سیگارو این یاد تو آرام بخشه کاش همیشه انقدر رام بودی که اینطور وحشیانه به جرم عاشقی نمیدریدم....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:9  توسط عذاب  |